اوّلین واژگانی که پیامبر اسلام پس از دریافت افتخار رسالت، خطاب به مردمان بر زبان آورد -و امروزه در سینة تاریخ ثبت گشته است- از حسن اتّفاق پاسخ همین ابهامها است؛
قُولوا لا الهَ الاّ اللّهُ تُفلِحوا. [5]
لا اله الا الله بگویید تا رستگار شوید.
یعنی راز سعادت و کمال و خوشبختی آدمیان در این کلام نهفته است. [6]
بهخوبی پیداست که تنها بهزبانآوردن این جمله برای سعادت و فلاح انسان کفایت نمیکند و یقیناً مراد رسول گرامی، از «قولوا» در این حدیث، حرکت مختصر زبان و ایجاد صدایی خاص در حنجره نبوده است. برخی از پستترین انسانهای تاریخ -از جمله شمر و معاویه و صدّام- که واژة «انسان» در اطلاق بر آنها احساس ننگ میکند، فراوان این عبارت را بهزبان آورده و از آن بهرهای نبردهاند.
منظور پیامبر اسلام این است که، انسان اگر با سراسر وجود خود لاالهالاالله بگوید و از چنگال بندگی غیر «الله» بهتمام خارج شود به سعادت و رستگاری میرسد و هرچه در مراتب بندگی بالاتر رود به قلّة انسانیت نزدیکتر شده است. رسول اکرم (ص) در صورتی رستگاری ما را ضمانت میکند که لاالهالاالله در مجموع زندگی ما از ابتدا تا انتها جاری باشد و جز بندگی خدا در رفتار و گفتار و اندیشة ما مشاهده نشود.
شما میگویید: «اتفاقاً ما همینگونهایم و جز در برابر پروردگار جهان تاکنون سجده نکردهایم، بندگی هیچ موجودی را نپذیرفتهایم. همیشه لاالهالاالله گفتهایم و از اعماق جان بر آن معتقدیم. بلکه کمتر کسی را دیدهایم که اعتقاد قلبی به لاالهالاالله نداشته باشد. . . »
بهتر است قبل از هرگونه توضیحی معنای واژة «إله» را مرور نماییم. «إلهِ» هر کس آن است که او را میپرستد و در مقابلش خضوع و کرنش میکند. «اله» موجودی است که بندگیاش میکنند و فرمانش میبرند و بیچون وچرا اطاعتش مینمایند. همان است که درخواست میکند و تکلیف مینماید و سزاوار حرفشنوی است. همو که جلب رضایت او برای ما اهمیت دارد.
و ما، گرچه در نماز سر به آستان ایزد یکتا میساییم و به قصد اجرای فرمان او و جلب رضایت او به قیام و قعود و رکوع و سجود میپردازیم، امّا آنگاه در ادّعای بندگی بهتمام صادقیم که از اطاعت غیر خدا بهکلّی درآییم و جز به رضایت او -در نماز و غیر نماز- حرکتی نکنیم. به همة مدّعیان الوهیت، «لااله» بگوییم و فقط تحت فرمان «الله» قرار گیریم. آنگاه که از بندگی هواها و هوسها، آداب و رسوم و عادتها، ضعفها و انفعالات و اسارتها و همة قدرتها خارج شویم و یکسره بندة حق باشیم. بر این اساس هر عملی که به قصد اطاعت پروردگار و رضایت او انجام گیرد، عبودیت اوست و به زبان حال لاالهالاالله میگوید. و هر چه بهقصد دیگری باشد بندگی غیر خداست و الوهیت معبود دیگری را در جان ما ترویج میکند:
الههای دیگر
1- هواها و هوسها
حرکاتی که به قصد برآوردن خواهشهای دل از ما صادر میشود بندگی خدا نیست. بندگی هوا است؛
أَفَرَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ[7]
آیا کسی را که هوای نفس را خدای خود قرار داده دیدهای؟
به این جملات دقّت کنید: «نتوانستم خود را کنترل کنم، بسیار جذّاب بود. »، «علاقة عجیبی داشتم، بیاختیار بهسوی او کشیده شدم»، «این کتاب بسیار شیرین و دلنشین است صفحة اوّل آنرا که بخوانی تا پایان رهایش نمیکنی. »، «خوشم آمد، دست خودم نبود. »، «بس که خوشمزه بود زیادهروی کردم. »
همة اینهادر یکچیز مشترکاند؛ تأمین خوشایند دل و خواستة نفس. آنکس که در مقابل خواهش دل نمیتواند خود را کنترل کند به زبان حال میگوید «من بندة هوس خویشم، غلام گوش به فرمان دل خود هستم و آنچه او بگوید بیدرنگ انجام میدهم، من نمیتوانم از دستور هوای خود سرپیچی کنم و درمقابل امر و نهی او گردن فراز نمایم. ». چنین کسی که بیچون وچرا فرمان هوس خود را میبرد «بنده»ی خواستههای نفس است و هنوز بندة خدا نشدهاست. گرچه به زبان لاالهالاالله میگوید، امّا در عمل تحت امر خدا نیست. و لاالهالاالله در سراسر زندگیاش تجلّی نیافته است.
2- آداب و رسوم
گاهی سنّتها و آداب اجتماعی چنان در جان آدمی جای میگیرد، که مخالفت با آن چیزی شبیه «غیرممکن» میشود. در زندگی روزمرة خود بسیار دیدهایم که تقید به رسوم متعارف، چه میزان مشکل و دردسر ایجاد مینماید. بارها شنیدهایم که کسی با اینکه به مشکلات و مضرّات کاری بهخوبی آگاه است، تنها به بهانة اینکه رسم، این گونهاست خود را به گرفتاری افکنده است. اطاعت بی قید و شرط از آداب و رسوم و سنّتها هم مصداق بندگی غیر خداست. کسیکه قدرت مخالفت با ارزشهای بیریشة اجتماعی را ندارد بردة حلقهبهگوش آنهااست. کسیکه اطاعت فرمان خدا را تنها به جهت تبعیت از عُرف و حفظ آبروی اجتماعی کنار میگذارد، چگونه بندة خدا بهشمار میرود؟ انسان، طوق بندگی همان را به گردن دارد که اطاعتش میکند. و تبعیت مطلق از آداب و رسوم اجتماعی یعنی بندگی در مقابل غیر خدا.
3- عادتها
عادتها همیشه گریبان ارادة آدمی را فشردهاند. بخش زیادی از رفتارهای ما از سر عادت و بدون توجّه انجام میگیرد. مخالفت با عادتها در نظر انسانها آنقدر دشوار بوده که گفتهاند «ترک عادت موجب مرض است. » گویا «عادت کردهام» پاسخ موجّه و منطق قابل قبولی برای «چرا چنین کردی؟ » تصوّر میشود.
ولی باید بدانیم که تبعیت از عادت هم نوعی اطاعت از غیر خداست. «عادت کردهام» یعنی تحت ارادة خدا قرار نمیگیرم. فرمانبر خدا نیستم. بنده و دربند عادت خود هستم و از اطاعت آن سر باز نمیزنم. چنان فرمانبردار و سربزیرم که تصوّر مخالفت هم برایم مشکل است. . .
امّا اگر لاالهالاالله در همة زوایای جان ما نفوذ کردهباشد و فرماندهی خدا در وجود ما رسمیت یافتهباشد مخالفت با عادات و ملکات، به این پایه دشوار نیست.
4- دیگر ضعفها و انفعالات نفسانی
این جملات که بارها پیرامون خود با آن برخورد داشتهایم قابل توجّه است:
«خجالت کشیدم و نتوانستم چیزی بر زبان بیاورم»، «عصبانی شدم و کنترل خود را از دست دادم. »، «کنجکاویام تحریک شد بیاختیار به آنجا نظر افکندم. »، «حوصله نداشتم»، «سخت بود، رهایش کردم. »، «ترسیدم و عقب نشستم. »، «بهشدّت بدم میآمد، نزدیک نشدم. »، «دلم سوخت، ناچار بودم به او کمکی کنم. »، «او برادرم بود چگونه میتوانستم از او دفاع نکنم؟ »، «اگر اینگونه برخورد میکردم از مزایا و حقوقم کاسته میشد. »، «همه اینگونه بودند من هم مثل دیگران» و. . .
گسترة وسیعی از اعمال ما، آلوده به چنین نیتهایی است و از سر ضعف و انفعال صادرشده: خشم، شرم، هراس، کنجکاوی، سستی، تنفّر، ترحّم، تعصّب، طمع، علاقه، تقلید و. . .
اینهامحرکها و انگیزههایی است که دائماً در وجود ما فعّالیت میکند و هریک ما را به سویی میکشد؛ گاهی به اطاعت فرمانشان کاری را انجام میدهیم. و گاهی تحت قیمومیتشان کاری را ترک میکنیم. اینها فرماندهان و اُمَرای وجود ما هستند که تاب مقاومت در برابرشان و تخلّف از اوامرشان را نداریم. تبعیت آنها بر ما واجب است و مخالفتشان حرام! فرمانشان مطاع و تکلیفشان لازم. هریک از اینها ما را به خاکساری و کرنش و کوچکی میطلبد و به بندگی دعوت میکند. و مگر عبودیت، غیر از این است؟
5- دیگران
اطاعت و تبعیت مطلق از انسانهای دیگر هم یکی از مصادیق بندگی غیر خداست. هرجا که فرمان دیگران را بر فرمان خدا مقدّم سازیم، مرتکب نوعی شرک شدهایم و از ارزش والای انسانی فاصله گرفتهایم. البتّه روشن است که تبعیت از غیر، غالباً به یکی از انفعالات درونی مثل ترس، طمع، خجالت و. . . بازگشت دارد و برای اصلاح آن نیز باید به خویشتن رجوع کنیم. این پدیده بیش از آنکه «بردگی غیر» باشد «بندگی خود» است. از اینرو آزادگی از نفس -این دشمنترین دشمنان انسان[8]- مقدّم بر رهایی از چنگال دیگران است.
«مدرّس» شهید، قهرمان سرافراز میدان بندگی خدا، طی نامهای که تنها دستخط مدرّس خطاب به شاه است بدون هیچگونه القاب و تعارفات که معمول آن زمان بوده چنین مینویسد: «شهریارا خداوند دوچیز به من نداده است؛ یکی ترس و دیگری طمع، هرکس با مصالح ملّی و امور مذهبی همراه باشد، من هم با او همراهم و الا نه «[9]
اینچنین آزادگی و مردانگی در مواجهه با سلطان وقت، تنها، محصول رهایی از بند ترس و طمع و هوا است.
مناسبتر آن است که توضیح این بند را به قلم زیبا و رسای رهبر فرزانه، حضرت آیة الله خامنهای بسپاریم: «بهطوری که از موارد بهکار گرفتن مادّة عبادت در قرآن برمیآید عبادت به معنای تسلیم و اطاعت بیقید وشرط در برابر انسان یا هر موجود دیگر است. وقتی خود را به کسی میسپاریم و بی هیچ قید و شرطی سر در کمند او مینهیم و به میل و فرمان و ارادة او حرکت میکنیم و تسلیم او میشویم او را عبودیت و عبادت کردهایم. و متقابلاً هر عامل و نیرویی چه از درون وجود و شخصیت خود ما و چه عوامل گوناگون بیرون از ما که ما را بهگونهای رام و مطیع ساخته و تن و جان ما را در قبضة خود گرفته و انرژی ما را در جهتی که خواسته بهکار افکنده، ما را «عبد» خود ساخته است. آیات زیر نمونهای از آن موارد است؛ در خطاب عتابآمیز موسی به فرعون در آغاز دعوت:
وَ تِلک نِعمَةٌ تَمُنُّها عَلَی أَن عبَّدتَ بَنی إسرائیل؟ [10]
آیا اینکه بنیاسراییل را به عبودیت خود درآوردهای لطفی است که منّت آن را بر من مینهی؟
از زبان فرعون و سران و سردمداران رژیمش خطاب به یکدیگر:
أَنُؤمِنُ لِبَشَرَینِ مِثلِنا وَ قَومُهُما لَنا عابِدونَ[11]
آیا به دو بشر همانند خود ما - که ایل و قبیلهشان هم یکسره عبادتگر مایند - ایمان بیاوریم؟
از زبان ابراهیم خطاب به پدرش:
یا أَبَتِ لاتَعبُدِ الشَّیطانَ إِنَّ الشَّیطانَ کانَ لِلرَّحمنِ عِصِیا[12]
پدرم شیطان را عبادت مکن که شیطان در برابر خدا نافرمان است.
در خطاب عام خداوند به همة انسانها:
أَلَم أَعهَد إِلَیکم یا بَنیآدَمَ أَلاّ تَعبُدوا الشَّیطانَ إِنَّهُ لَکم عَدُوٌ مُبین. [13]
ای آدمیان آیا نسپردم که عبادت شیطان مکنید؟ که او دشمن نمایان شماست.
از وعدة نوازشگر خدا به انسانهای اندیشمند:
وَ الَّذینَ اجتَنَبُوا الطّاغوتَ أَن یعبُدوها وَ أَنابُوا إِلی اللهِ لَهُمُ البُشری[14]
کسانی که از عبادت طاغوت (سلطههای طغیانگر و متجاوز) اجتناب ورزیده با همة وجود به خدا بازگردند، بشارت بادشان.
در رویارویی با کسانی که ایمان به خدا و وحی خدایی را بر مؤمنان خرده میگیرند:
مَن لَعَنَهُ اللهُ وَ غَضِبَ عَلَیهِ وَ جَعَلَ منهُمُ القِرَدَةَ وَ الخَنازیرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ اولئِک شَرٌّ مَکاناً وَ أَضَلُّ عَن سَواءِ السَّبیل[15]
آنکس که خدایش از خود رانده و بر او خشم گرفته و از جملة مسخ شدگانش -به بوزینه و خوک- قرارداده و او به عبادت طاغوت پرداخته، (چنین کسانی) در جایگاهی شرارتآمیزتر و در راهی گمراهانهتر هستند.
در این آیات فرمانبری از فرعون، از سران رژیمش، از طاغوت و از شیطان به «عبادت» تعبیر شده و در مجموع به اضافة آیات متعدّد دیگری از قرآن، نمایشگر آن است که «عبادت» در مفهوم قرآنیش پیروی و تسلیم و اطاعت مطلق است در برابر یک قدرت واقعی یا پنداری. از روی طوع و رغبت یا از سر کره و اجبار، همراه با حُسن تقدیس و ستایش معنوی یا بدون آن. در هرصورت، آن قدرت، معبود است و آن اطاعتگر، عبد و عابد.
با این توضیح واژة «الوهیت» و «الله» -که تعبیر دیگری است از «معبود قرار گرفتن» و «معبود»- بهدرستی تفسیر میشود. در یک نظام غلط جاهلی که مردم به دو طبقة مستکبر و مستضعف یعنی طبقهای همهکاره و مسلّط و طبعاً بهرهمند و طبقة دیگری هیچکاره و فرودست و قهراً محروم تقسیم شدهاند، نمودارترین مظهر الوهیت و عبودیت همین رابطة نامتعادل میان دوطبقه است. برای شناختن و یافتن معبودان و آلهة جوامع تاریخی، بیهوده نباید موجود مقدّسی - ازجنس بشر یا حیوان یا جماد - در آن جستجو کرد. بارزترین نمونة معبود و اله در این جوامع، همان کسانی هستند که به اتّکای وابستگی به طبقة مستکبر، تودة مستضعف را تسلیم و مقهور سرپنجة اسارت خود کرده و در راهی که به اشباع آزمندی و جهانخوارگی آنان متناهی میشود به راهشان افکندهاند.
در اینگونه جوامع، مذهب واقعی جامعه «شرک» است، زیرا به تعداد همة قطبها و قدرتهایی که بر مردم فرمان میرانند و آنان را دستبسته و چشم و گوشبسته به راهی که خود خواستهاند، میرانند، بت و معبود و اله وجود دارد. شرک یعنی در کنار خدا یا به جای خدا کسانی را به الوهیت گرفتن و آنان را اطاعت و عبودیت کردن. یعنی سررشتة کار و بار زندگی را به غیر خدا سپردن. یعنی تسلیم هر قطب و قدرت غیرخدایی شدن. روی نیاز به سوی آنان داشتن و در جهت تعیین شدة آنان بهراه افتادن. و توحید درست در نقطة مقابل شرک است. همة این آلهه و معبودان را نفی کردن. تسلیم آنان نشدن. در برابر سیطرة قدرت آنان مقاومت کردن. دل از کمک و رعایت آنان بریدن. و سرانجام، بر نفی و طرد آنان کمربستن. . . و با همة وجود تسلیم خدا شدن و. . . و نخستین شعار همة رسولان خدا، آن نفی و این اثبات است:
وَلَقَد بَعَثنا فی کلِّ اُمَّةٍ رَسولاً أَنِ اعبُدُوا اللهَ وَ اجتَنِبُوا الطَّاغُوت[16]
در هر امّتی پیامآوری برانگیختیم که الله را عبودیت کنید و از طاغوت (قدرتهای ضدّ خدایی) کناره گیرید.
وَ ما أَرسَلنا مِن قَبلِک مِن رَسُولٍ إِلاّ نُوحی إِلَیهِ أَنَّهُ لا إلهَ إِلاّ أَنَا فَاعبُدُون[17]
پیش از تو هیچ پیامآوری گسیل نداشتیم مگر با این پیام و الهام که معبودی بهجز من نیست، مرا عبودیت کنید.
پس پیامبران با این شعار، نظام منحط و فاسد جاهلی را نفی میکردند و مردم را به ستیزه و پیکاری عظیم در برابر طاغوتها یعنی پاسداران این نظام و کسانی که به ارزشهای اصیل انسانی، طغیان ورزیده و برای حفظ موقعیت ظالمانة خود ارزشهای پوچ و قالبی را بر مردم تحمیل کرده بودند فرا میخواندند. نفی شرک در واقع، نفی همة بنیانهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسیای است که زیربنای اصلی جامعة جاهلی را تشکیل داده و از مذهب شرک، پوششی و نیز توجیهی برای وضع نامتعادل جامعه، تدارک دیدهاند. و نفی آلهه و معبودان، در معنا، طرد همة کسانی است که همّت بر استضعاف خلق گماشته و از راه تحمیل یا تحمیق، بر دوش انسانها سوارشده و غرایز سرکش و تمایلات حدناشناس خود را اشباع کردهاند.
موسی (ع) با مطرحساختن این شعار و سخنگفتن از ربّ العالمین آشکارا به جنگ فرعون رفته و او را نفی میکرد. . . «[18]
و در جای دیگر آورده است:
«توحید، تنها نظریهای فلسفی و ذهنی و غیر عملی نیست که به هیچ روی، کار به سیاه و سفید زندگی نداشتهباشد و دست به ترکیب (جوامع) بشری نزند و در تعیین جهتگیریهای انسان و تلاش و عمل بایستة او دخالت نکند و فقط به همین اکتفا نماید که باوری را از مردم بازگیرد و باوری دیگر بجای آن بنشاند. بلکه از سویی یک جهانبینی است؛ تلقّی بخصوصی است از جهان و انسان و موضع انسان در رابطه با دیگر پدیدههای گیتی، و موضع وی در تاریخ، و امکانات و استعدادها و نیز نیازها و خواستهایی که در او و با او همواره هست و بالاخره، جهت و نقطة اوج و تعالی او. و از سویی دیگر، یک دکترین اجتماعی است. طرحی و ترسیمی است از شکل محیط مناسب انسان و محیطی که وی میتواند در آن بهسهولت و سرعت رشد کند و به تعالی و کمال ویژة خود نایل آید. پیشنهاد قواره و قالبی مخصوص است برای جامعه، با تعیین خطوط اصلی و اصول بنیانی آن. و بنابراین هر آنگاه که در جامعههای جاهلی و طاغوتی (جامعههایی که بر مبنای ناآگاهی از حال انسان یا تعدّی بر ارزشهای راستین وی بنیاد گردیده) مطرح گردد یک دگرگونسازی است، بعثتی است در دلهای فروخفته و جانهای بیمار، و طوفانی است در مرداب راکد اجتماع، سامان و هنجاری است برای آن اجتماع ناساز و بیقواره، تبدیل و تغییری است در نهادهای روانی و بنیانهای اقتصادی و اجتماعی و در ارزشهای اخلاقی و انسانی. و کوته سخن، تعرّضی است بر وضع موجود و بر سلطهها و قدرتهای نگاهبان آن و بر جوّ و فضایی که بدان مجال ادامه و رشد و تغذیه میدهد.
پس توحید، تنها پاسخی تازه نیست در مسألهای صرفاً نظری و یا دارای قلمرو عملی محدود، راهی تازه در برابر انسان نیز هست که اگر چه به تحلیلی ذهنی و نظری تکیه دارد ولی مقصود از طرح آن ارائه شیوههای دیگر است برای عمل کردن و زیستن. با چنین برداشتی است که معتقدیم توحید، ریشه و مایة اصلی دین و سنگ زاویهای است که همة پایههای دین بر آن قرار گرفته است.
نظریهای که فقط قضاوتی دربارة ماوراءالطبیعه و حداکثر تزی اخلاقی و عرفانی بهشمار آید، بیش از جسم لطیفی نخواهد بود که نمیتواند پیکرة عظیم ایدئولوژی زندگیساز اسلام را بهعنوان یک مسلک اجتماعی بر دوش گیرد.
البته همیشه بودهاند کسانی که با وجود اعتقاد به خدا و به توحید، از بدنههای عینی و عملی و مخصوصاً اجتماعی این عقیده غفلت ورزیده، یا به عمد، آن را ندیده گرفتهاند، این خوشباوران در هر زمانی و با هر شرایطی چنان زیستهاند که یک غیر معتقد به توحید. بدین معنی که این اعتقاد هیچگاه در آنان احساس ناسازگاری با وضع و جو غیر توحیدی را برنینگیخته و هوای عفن و سنگین و گرفتة شرک را برای آنان تحمّلناپذیر نساختهاست.
در روزگار طلوع اسلام، در مکه -کانون بتپرستی و عاصمة بتهای نامدار عرب- نیز آیین حنیف ابراهیم (ع) طرفدارانی داشت. لکن چون در اندیشة آنان، توحید فراتر از ذهن و دل و حدّاکثر فراتر از منش و عمل انفرادی قلمروی نداشت، وجود آنان کمترین تأثیری در فضای فکری و اجتماعی نمینهاد و در آن بیراهة جاهلی، حضور آنان مطلقا احساس نمیشد و آب از آب آن زندگی تأسفانگیز تکان نمیخورد، همه بر یک آبشخور گرد میآمدند و این به اصطلاح موحّدان نیز بدون چندان دغدغة خاطری با دیگران در یک چراگاه میچریدند و چون آنان و با همان شیوهها و سنتهای بدنامی، حیات را میگذرانیدند. خاصیت این نگرش و برداشت ذهنی از توحید، همین بی خاصیتی و نداشتن نقش فعال است در زندگی و به ویژه در زندگی اجتماعی.
و در چنین حال و هوایی بود که توحید اسلام به عنوان طرز تفکری که متعهد سامان ویژهای برای زندگی و طراح شکل و قوارة دیگری برای جامعه است به میدان آمد و از نخستین گام، ماهیت خود را بهعنوان یک دعوت انقلابی برای همة مخاطبانش -از پذیرنده و منکر- آشکار ساخت. همه دانستند که این پیام یک نظم اجتماعی و اقتصادی و سیاسی نوین است که با آنچه هم اکنون بر جهان میگذرد، بههیچرو سرآشتی و سازگاری ندارد.
نفی وضع موجود است و اثبات وضعی دیگر. موافقان و پذیرندگان، به دلیل همین صراحت بود که آنچنان مشتاقانه و سر از پا نشناخته بدان روی آوردند و سر سپردند. و معارضان و منکران نیز درست بههمین جهت بود که آنگونه سراسیمه و وحشیانه چنگ و دندان نشان دادند و هر روز بر سختگیری خود افزودند. این واقعیت تاریخی میتواند معیاری باشد برای سنجش و ارزیابی درستی یا نادرستی ادّعای توحید در همة فاصلههای تاریخ. هرجا این ادعا از سوی کسانی مطرح گردیده که وضعی مشابه موحدان مکه پیش از ظهور اسلام داشتهاند به دشواری میتوان وجود توحید را در آنان باور کرد. توحید صلح کل، توحیدی که با همة «انداد» و رقیبان خدا بسازد، توحیدی که فقط فرضیة پذیرفته شدهای در ذهن باشد، چیزی فراتر از یک نقش بدلی از توحید انبیا نیست. بسی طبیعی خواهد بود اگر دینامیسم دعوت انبیا در چنین توحیدی وجود داشته باشد.
با چنین نگرشی است که بدرستی میتوان راز نفوذ و گسترش و اعتلای اسلامِ نخستین و عقبگرد و انحطاط انفعالی اسلام دورههای بعد را شناخت.
پیامبر اسلام، توحید را مانند راهی جلوی پای مردم میگذاشت و اسلام دورههای بعد آن را چون نظریهای در محافل بحث و مجادله مطرح میساخت. آنجا سخن از بینش تازهای دربارة جهان و تئوری تازهای برای حرکت و تلاش زندگی بود و اینجا بحث از ریزهکاریهای کلامی، باب اوقات تفنن و فراغت. آنجا توحید، استخوانبندی نظام موجود و محور همة روابط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بهشمار میرفت. اینجا تابلو نقاشی زیبا و هنرمندانهای که همچون پیرایهای در تالاری آویخته باشند تا همه چیز جمع باشد. و از یک زایده تشریفاتی، چه نقش فعال و سازندهای میتوان انتظار داشت؟ آنچه گفتیم این حقیقت را روشن ساخت که توحید از دیدگاه عملی قواره و قالبی است برای اجتماع و شیوهای است برای زندگی، و مجموعاً باید آنرا عنوانی گویا دانست برای نظام و سیستمی که اسلام برای زندگی انسان متناسب دانسته و رشد و بالندگی این موجود را در سایة آن ممکن تلقی کرده است. همچنان که از دیدگاه نظری، بینشی است که پایه و زیربنای فلسفی آن نظام محسوب گشته و آن را توجیه و تعلیل میکند «[19]
آری بندگی خدا یعنی آزادی و آزادگی از همة خواهشها، عادتها، سنّتها، ضعفها و اسارتها. بندگی خدا یعنی عصیان در مقابل همة محرکها و انگیزانندههایی که به غیر او دعوت میکنند. بندگی خدا یعنی رهایی؛ رهایی از چنگال عوامل قدرتمندی که هستی ما را به سوی خود میکشند.
و کمال انسان در بندگی خداست؛
قولوا لا اله الا اللَّه تفلحوا[20]
انسان کامل کسی است که فقط به یک محرک پاسخ میدهد و تنها در مقابل یک خدا کرنش و خاکساری دارد و تنها از او اطاعت و فرمانبرداری میکند. انسان کامل دست غیر خدا را از وجود خود کوتاه کرده و از نفوذ هر عامل بیگانهای، توانمندانه جلوگیری میکند، نه از غیر او واهمه دارد. نه به غیر او طمع. نه به خاطر غیر او خشم میگیرد و نه چشم به عطای غیر او دوخته. نه از غیر او حیا میکند، نه غیر او را دوست دارد. و نه ترحّم و دلسوزیش به خاطر غیر او تحریک میشود.
فقط یک صدا توجّه او را جلب میکند و فقط از یک مرکز دستور میگیرد. تنها یک رنگ دارد: صِبغَةَ اللَّه، رنگ خدا.
وَ مَن أَحسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبغَةً[21]
و چه رنگی از رنگ خدا بهتر؟
با دو قبله در ره معبود نتوان زد قدم
یا هوای دوست میباید یا هوای خویشتن