باز اندیشی در دانش نحو
متجاوز از یک هزار سال است که اندیشمندان و صاحبنظران پیرامون علم نحو، وظایف و مسائل آن، تأمل و قلمفرسایی کردهاند.
رنج و زحمتی که اسلاف ما در تحقیق و تفحص و ابتکار و نوآوری در مباحث نحوی متحمل شدند، اینک دشواریهای حرکت ما را هموار نموده و ما را وارث سرمایهای ارزشمند و اندوختهای گرانقدر ساخته، به گونهای که امروزه هیچ محقق و متتبع ادبیات عرب، بدون غور و تعمّق در متون کهن ادبیات تازی، شایستگی اظهار نظر و قضاوت در مسائل آن را ندارد. ولی نه آنگونه که علم نحو، از هر جهت، کمال مطلوب خویش را یافته و سخن نهایی پیرامون آن گفته شده و از تکامل و بالندگی باز ایستاده باشد. که امروز نیز دریچة دقت و پویش بر روی باریکاندیشان و جستجوگران مفتوح و راه برای تأمل بیشتر و کاوش دقیقتر گشاده، و پیشرفت و تکامل علم ادب ممکن، مطلوب و بلکه ضروری است.
باری، هر کس قصد تحقیق و بنای مساعدت در تسریع حرکت نحو و علوم دیگر را دارد، لازم است علاوه بر تتبع و دقت در آثار گذشتگان عمیقاً به تأمل و تفکر پردازد، زیرا فرآوردههای تحقیقی آنگاه کامل و مقبول اهل نظر است که واجد دو خصوصیت باشد:
ـ اوّل: تتبّع و تفحص کافی در منابع موجود.
ـ دوّم: اندیشة متعالی، عمیق و مستقل در شیوهها، گزارهها، استدلالها و راههای ارائه و عرضه علوم و نقد و بررسی منصفانه و موشکافانه در این میان.
آنچه پیآیند این مقدّمه میگردد، مجموعهای است از آرا و نظرات برخی اهل دقّت که از کتابها و مقالات و گفتگوهای مختلف ـ به طور ناقص ـ تهیه گشته و نویسنده تنها عهدهدار جمعآوری و پیوند میان آنها میباشد و به قصد مساعدت در تعالی دانش ادب تنظیم و بهجهت جلب آرا و نظرات و انتقادات، به محضر ارباب نظر تقدیم میگردد.
مؤلف هرگز ادّعا ندارد، آنچه در این مقال میآورد، سخنی بدیع یا نتیجة تتبّعی وسیع و تفحصی عمیق در آثار بزرگان و اندیشوران و اهل نظر است. بلکه این مختصر را ـ هر چند ابتدایی یا تکراری ـ در بهبود وضعیت موجود و اصلاح برخی نارساییها مفید و مؤثر میداند و پیشاپیش به نقایص و معایب و کاستیهای آن اعتراف دارد و آرای محققان و شایستگان را به توجه و ملاحظه میطلبد.
هر کلمه ـ به تنهایی و بدون در نظر گرفتن کلمات دیگر ـ دارای خصوصیات و ویژگیهایی است. آنچه در علم صرف بیان میشود، احوال و خصوصیات ساختار کلمه است، آنگاه که تنها و مستقل مورد بررسی قرار گیرد. بیان احکام یک کلمه، آنگاه که به تنهایی مورد بررسی واقع شود «تجزیه» نام دارد. مثلا کلمه «الشاهد» اسمی است ثلاثی، مزید، صحیح، سالم، مشتق، متصرف، مفرد، منصرف و.. .
همین کلمه هنگامیکه با کلمات دیگر ترکیب شود، احکام جدیدی پیدا میکند که در زبان عربی، این احکام غالباً موجب تغییر یا تغییراتی در کلمه میگردد. مثلاً کلمه «الشاهد» در ترکیب «قام الشاهدُ» فاعل و مرفوع و در ترکیب «عرفت الشاهدَ» مفعول و منصوب و در ترکیب «عینُ الشاهدِ» مضاف الیه و مجرور است. در حالی که بدون در نظر گرفتن کلمات دیگر نه عنوان فاعل دارد، نه مفعول، و نه مضاف الیه، نه مرفوع است، نه منصوب و نه مجرور. بررسی نقش یک کلمه در ترکیبات «ترکیب» نام دارد. در ترکیب عبارات عربی برای هر کلمه عنوانی ذکر میگردد که اعراب آنرا نیز مشخص کند. علم نحو عهده دار بیان تغییراتی است که به سبب پیوند و ترکیب کلمات، در کلمه ایجاد میشود.
صرف و نحو ـ و بسیاری از علوم ادب ـ علومی هستند که قبل از آنکه مدوَّن و مکتوب گردند، و به عنوان «علم» شناخته شوند، توسط اهل زبان به گونهای ارتکازی به کار گرفته میشدند و این، از جهتی مهمترین خصوصیت این علوم است. در این مقال سخن، بیشتر پیرامون «نحو» است. امّا بسیاری از احکامی که بیان میشود قابل تعمیم و تسرّی به علوم دیگر نیز میباشد.
«نحو» علمی است که پس از استعمال کلام، از سوی اهل زبان تنظیم و در اختیار عالمان قرار گرفته است، علمی که قراردادها و اعتبارات اهل زبان را کشف، جمعآوری و ارائه نموده است، علمی که استعمالات زبان عرب را تحلیل و قواعد عامّ(1) حاکم بر آن را یافته و عرضه نموده است.
نحویان اجازه ندارند بر اساس استحسانات عقلی، از پیش خود قواعد مناسبی برای زبان، وضع و استعمال آنرا توصیه نمایند. چنین رویهای، تغییر زبان و ایجاد یک زبان جدید است و به حال استعمالات گذشته اهل زبان سودمند نیست. مثلاً این پیشنهاد که ما، اسامی غیر منصرف زبان عربی را نیز همچون اسامی منصرف با کسره و تنوین استعمال کنیم، پیشنهاد مناسبی است که با قیاس و استحسان عقلی هماهنگ است و همگونی و یکرنگی کلمات زبان عربی را در پی دارد. امّا چه کنیم که عرب تاکنون چنین نکرده و در استعمالات خود تنوین و کسره را بر اسامی غیرمنصرف حرام دانسته است. حتّی اگر فرض کنیم عرب زبان از این پس بر طبق قرارداد جدید عمل کند، بیان قواعد و اصول حاکم بر متون گذشتة عربی ـ که محلّ احتیاج ماست ـ ضرورت دارد.
اگر در صدد ایجاد زبان جدیدی، صد در صد قانونمند و هماهنگ هستیم، همان بهتر که اشتغال به نحو را رها سازیم و به اصحاب زبان «اسپرانتو» بپیوندیم.. .
انکار نمیتوان کرد که زبان در طول قرون و ادوار متمادی، دچار تغییرات و نوساناتی میشود. برخی از انواع استعمالات، منسوخ و برخی دیگر، متداول میگردد و قواعد و احکام جدیدی میطلبد. امّا مهمترین نیاز ما انسانها ـ که همانا نیاز به وحی و کلام الهی است ـ ایجاب میکند که حتّی در صورت نسخ کامل زبان عربی و پیدایش عربی جدیدی که کمترین اشتراک را با زبان قرآن و روایات دارد، در صدد آموختن قواعد عربی چهارده قرن پیش و فهم کامل متون عصر نزول وحی باشیم.
نحوی، عهدهدار وظیفة «کشف» قواعد و اصول حاکم بر استعمالات پیشین عربی است. قواعد و اصولی که عرب جاهلی بدون آنکه تفصیلاً آنها را بشناسد، ارتکازاً و بدون توجه، به آنها پایبند بوده و همین ارتکاز و ذائقة خویش را معیار تمیز صحیح از سقیم میدانسته است. عرب جاهلی برای تشخیص سخن برتر و اثر ادبی کاملتر، استناد به شیرینی، دل انگیزی، دلنشینی و جذابیت آن میکرده، بدون آنکه بداند این شیرینی و دلنشینی از کجا ناشی شده است و چه عامل مشخصی در آن تأثیر دارد؟
عرب جاهلی، فاعل را مرفوع استعمال میکند. رفع فاعل نه امری فطری است و نه حقیقتی تکوینی. قراردادی عرفی است که به مرور، در میان اهل زبان شکل گرفته و بدون توجه، اعمال میشود. اگر اهل زبان بر اثر شرایط اجتماعی خاصّی، فاعل را همیشه مجرور استعمال میکردند، هیچ حادثهای در عالم تکوین رخ نمیداد و ما نیز اینک تابع آن استعمال بودیم.
از این جهت نحوی، به دنبال تفسیر و تحلیل استعمالات و «کشف» آن قراردادها است و حق تغییر و تبدیل آن را ندارد و همیشه لسان حال او این است که «عرب چنین استعمال کرده، ما هم چنین میکنیم. »
امّا این نکته نیز قابل انکار نیست که گزارش از یک واقعیت، همیشه واحد نیست. صحنهای که در معرض رؤیت افراد مختلف قرار گیرد، به تناسب سلایق آن افراد، متفاوت تفسیر میشود و شاید همة این تفسیرها و تحلیلها، صحیح و مطابق واقع باشد. امّا نحوة بیان و شیوه ارائة آن در مواردی دارای تفاوت و اختلاف باشد.
نحوی، ضوابط عامّی که عرب، ناآگاهانه التزام بدانها را پذیرفته کشف میکند و آنگاه مطابق ذوق و سلیقة خود از آن حکایت مینماید. نحوی دیگری نیز ممکن است همین ضوابط را به گونهای دیگر حکایت کند و تحلیل و تفسیر جدیدی ارائه دهد. نحویان، متعهدند از محدودة استعمال عرب خارج نشوند. امّا متعهد نیستند که از یکدیگر تبعیت نمایند و هرگز نباید بگویند نحویان چنین گفتهاند ما هم چنین میگوییم. خلاصه آنکه نحوی خود را در شیوة بیان آنچه مییابد، آزاد و مختار میبیند و تنها ملتزم به مطابقت با استعمال عرب است.
از میان تحلیلها و تفسیرهایی که نحویان دربارة استعمالات زبان ارائه میدهند، هر کدام واجد دو خصوصیت زیر باشد برگزیدهتر و مقبولتر است.
اوّل: صحّت و مطابقت با واقع.
دوّم: سادگی و بساطت در مقایسه با دیگر تفاسیر.
این دو ملاک و معیار، ترازوی سنجش عمل نحوی است. «صحّتِ» یک تحلیل به منزلة رسیدن به مقصد و درک مطلوب است و «سادگی» آن تحلیل، زودتر رسیدن به مقصد، انتخاب طریق میانبر، صرف هزینة اندک و به کار گرفتن توان کمتر.
مثلاً مؤلف کتاب «تجدید النحو» به تبعیت از مکتب نحوی کوفی معتقد است «کان» و اخوات آن به مانند دیگر افعال، فعل تامّه و محتاج فاعل هستند. در این صورت اسم مرفوعِ پس از آنها فاعل، و اسم منصوب، به عنوان حال ترکیب میشود. مثلاً در مثال «کانَ محمّدٌ مسافراً»، کلمة محمّد، فاعلِ «کان» و «مسافر» حال برای آن است.
بیشک اصل استعمال این عبارت ـ کانَ محمّدٌ مسافراً ـ و مقبولیت آن نزد عرب مورد اتفاق نحویان است. اینک بر عهدة نحوی است تا تحلیل و تفسیر مناسبی از متد استعمال عرب ارائه دهد، رفع و نصب محمد و مسافر را توجیه و تحلیل نماید و نقش هر یک را بیان کند به گونهای که به معنا خللی وارد نگردد.
نحویان بصری برای توجیه این عبارت اقدام به تأسیس یک بابِ جدید در نحو تحت عنوان «افعال ناقصه» نمودهاند که شرایط و ویژگیهای خاصّ خود را دارد. بدین ترتیب افعال را به دو گروه تامّه و ناقصه تقسیم کردهاند. قاعده عامّ «هرفعلی فاعل دارد» را مخدوش ساختهاند و اعراب جدیدی (نصب) به خبر نسبت دادهاند. در مقابل، نحویان کوفه برای تحلیل این عبارت، مبتلای به هیچیک از این سه نیستند. در نزد کوفیان، خبر همواره مرفوع و فعل، همواره تامّه و محتاج فاعل است؛ راهی کوتاهتر و توجیه و تفسیری سادهتر که ما را به تأسیس ابواب جدید و اختراع قواعد بدیع دچار نسازد.
مؤلف «تجدید النحو» مشابه همین رویه را در حروف مشبهة به لیس، افعال مقاربه، افعال قلوب، افعال سه مفعولی، و برخی از دیگر ابواب نحوی جاری کرده است. (2) ما اینک در صحّت و سقم این ترکیبها قضاوتی نداریم، اما بر آنیم در صورتی که این فرضیه از میدان تمامی اشکالات و انتقادات سرفراز بیروناید، از آن جهت که محتاج مؤونة کمتری است بر دیگری اولویت دارد و شایسته است در مقام مقایسه و داوری برگزیده گردد و از این پس توصیه و اعمال شود.
هم از این روست که علم نحو همچنان قابلیت تکامل و پیشرفت را دارد. اگر امروزه ما به علم نحو، اینگونه نظر کنیم و آنرا مستعد پیشرفت و شایستة تلخیص و تهذیب بدانیم و خود را همچون واضعانِ علم نحو، سزاوارِ اظهار نظر و تجزیه و تحلیل مستقل استعمالات عربی ببینیم، میتوانیم با تقلیل قواعد نحوی و تداخل ابواب آن و حذف زوائد، مدّت تحصیل آن را کوتاهتر و هزینة لازم برای آنرا کمتر نماییم و مبتلای به اکل از قفا نشویم.
اگر به نحو چنین بنگریم، شاید به جای تألیف شرحها، توضیحها و حواشی برای متون کهن، و یا تغییر صورت ظاهری کتب، اقدامی مناسب در جهت اصلاح اساسی ساختار مباحث نحوی نماییم و گمان میرود این اقدام رتبتاً بر اصلاح کتب درسی از نظر آموزشی مقدّم باشد.
کتاب درسی باید بیانی ساده و گویا داشته، دچار تطویل ممل یا ایجاز مخل، تعقید یا اختلاف نباشد. مطالب هر درس فقط بر دروس گذشته مبتنی باشد، کاربرد عملی هر درس و ثمرات آن قبلاً روشن شود، از مثالهای متنوع و گویا ـ در قالبهای مختلف ـ بهره گیرد و به مثالهای کلیشهای و تکراری بسنده ننماید، جغرافیا و جایگاه منطقی هر بحث در آن به دانشپژوه گوشزد شود، خلاصة هر درس پس از آن یا در انتهای کتاب ذکر گردد و در لابلای درسها از انواع جدول، شکل، نمودار، تقسیم بندیهای درختی و هر چه فهم مطلب را آسان مینماید، استفاده شده باشد، دارای مراحل و حلقات مناسب باشد و.. .
امّا همة این توجّهات ـ که به مقام اثبات مربوط است ـ در صورتی موجّه و مقبول است که قبلاً محتوای مناسبی برای آموزش تدوین و مهیا شود که ثبوتاً پیراسته از زوائد و آراسته به استدلالها و تحلیلهای شایسته باشد.
البته این سخن بدین معنا نیست که تا رسیدن به چنین هدفی دست به کار اصلاح کتب درسی نشویم و روشهای صحیح آموزشی را در تدوین کتب درسی نحو نادیده بگیریم، بلکه سخن در تقدم رتبی و اولویت واقعی است. سخن در این است که ادیبان محقق و اندیشمند، نهایت همّت خویش را فهم کلام نحویان گذشته و ارائة برداشتهای آنان قرار ندهند و برای خود نیز همعرض پیشینیان، حق اظهار نظر و بیان عقیده قائل شوند و در صدد تهذیب و تکامل علم نحو برآیند و بر فرضِ قدم نهادن در چنین مسیری از کم و زیاد شدن برخی از ابواب، یا حذف بسیاری از قواعد، یا تغییر تعاریف و اصطلاحات، واهمهای نداشته باشند. زیرا چنانچه این همه بر اساس استدلال متین و منطق مستحکم صورت پذیرد، خدمتی بس ارجمند به دانش پژوهان این رشته ارائه شده است.
امّا این دغدغه که «در صورت ظهور چنین تحوّلی بسیاری از عناوین نحوی به کار رفته در متون علمی فقهی، اصولی، تفسیری، لغوی و.. . برای نسل آینده بیمعنی و نامأنوس میگردد» (مثلاً اگر سخن مؤلف «تجدید النحو» را بپذیریم «فعل ناقص» بیمعنی میشود حال آنکه در بسیاری از کتب علمی به مناسبتهای مختلف از افعال ناقصه ذکری به میان آمده و یا در ترکیب آیات و عبارات تاکنون از این اصطلاح بارها استفاده شده، ما نیز نیازمند استفاده از این کتب و فهم محتوای آن هستیم،. . . )
این دغدغه گرچه، توجه بجا و شایستة تأملی است، امّا نظر به این نکته نیز ضروری است که این نقطة ضعف در مقایسه با فوائد بیشماری که از آن تحوّل انتظار میرود بسیار ناچیز و حقیر است. آنچه در طبّ قدیم یا هیأت بطلمیوس رخ داد مگر شبیه همین تحوّل نبود؟ مگر علمای امروز طبّ و هیأت از اصطلاحات و تعاریف ومسائل علوم قدیم بهره نمیبرند؟ آنچه در این علوم واقع شد نهایتاً به سود کاروان دانش تمام شد. یقیناً هر تحوّل و دگرگونی در نحو قدیم نیز همین فایده را دارد و بیش از آنچه در آن علوم رخ داده، ضایعه نخواهد داشت.
لذا نحوی به هدف شناخت سخن صحیح از سقیم و کشف معیارها و موازینی که استعمال درست عبارات عربی را بیاموزد و توجیه مناسبی برای استعمالات عرب گردد به دنبال کوتاهترین و مؤثرترین تحلیلها و روشها، نسبت به إعمال هرگونه تصرّفی در نحو موجود مختار است؛ راهی که حوزههای غیر شیعی مدّتی است آغاز کرده و آثار ارزشمندی نیز از خود بر جای نهاده است(3).
شیوه عمل نحویان چیزی شبیه روش کار دانشمندان علوم تجربی است. دانشمندان علوم طبیعی به دنبال کشف حقایق تکوینی عالَم و قواعد عام حاکم بر طبیعت و برای تحلیل و تفسیر رخدادهای طبیعی فرضیهپروری و آزمایش میکنند. نحویان هم به دنبال کشف قراردادهای عرب جاهلی و قواعد عام حاکم بر کلام او و برای تحلیل و تفسیر استعمالات اصیل عرب و پیروی از آن نظریهپردازی و آزمایش میکنند.
نحوی وظیفه دارد پس از بیان هر قاعده و اصلی، از آن دفاع کند و نشان دهد که استعمالات زبان عربی بر محور آن میگردد و جز به میزان ضرورت و در حد استثنا از آن تخلّف نشده است. پس وظیفة اصلی نحوی بیان قواعد کلی است و به تبع آن مسئولیت توجیه استعمالات مخالف و دفاع از آن قواعد را در موارد نقض دارد. در این میان لازم است نحوی همیشه «کلیترین قواعد» را جستجو نماید و تلاش کند تا نحو را در «کمترین قواعد» خلاصه سازد.
اساسیترین اصول علم نحو عبارتاند از «کل فاعل و مبتدا و خبر مرفوع»، «کل مفعول منصوب» و «کل مضاف الیه مجرور». در آغاز، نحوی کوشش میکند بر مبنای همین قواعد و اصول عام، استعمالات عربی را بررسی کند و بسیار علاقهمند است که همین احکام کلّی، پاسخگوی تمامی مشکلات او باشد. امّا علیرغم میل باطنی او، عرب در موارد زیادی خلاف این قواعد را نیز استعمال نموده است؛ مثلاً در جمله «ان اللَّه علیمٌ حکیمٌ» و مانند آن اسم «إنّ» ـ هر چند تعریف مبتدا بر آن صادق است ـ در میان اهل زبان، منصوب استعمال شده. همین امر نحویان را به تدوین فصل مستقلی در باب حروف مشبهة بالفعل مضطر نموده است. یا در مواردی با حذف حرف جرّ اعراب اسم مجرور، توسط اهل زبان تبدیل به نصب شده. نحویان قلباً از اینگونه اقدامات ناراضیاند و بسیار مناسب میدانند آنچه اراده شده، ذکر گردد. امّا عرب همیشه به تمایلات نحویان پاسخ مثبت نمیدهد. لذا ارباب نحو به تأسیس باب مستقلی تحت عنوان «منصوب به نزع خافض» آنهم در شرایط کاملاً اضطراری گردن مینهند. به تعبیر دیگر اگر امر استعمالات زبان عربی به دست نحویان و تحت حکومت آنان بود هرگز به احدی از عرب، اجازه نمیدادند اسم مجرور را با نزع خافض، منصوب کند. بلکه انتظار داشتند متکلم تمام آنچه را قصد کرده بر زبان آورد و هیچگاه مرتکب نزع و تقدیر و حذف نشود.
این مسئله در دیگر زبانها نیز نمونه دارد. مثلاً در زبان فارسی، اگر امر کتابت کلمات را به ارباب نگارش تفویض نموده و همه پارسی زبانان در پهنة تاریخ مقید به پیروی از آنها بودند، آنان هرگز اجازه نمیدادند کسی از پارسیان کلمه «خواهر» را با «واو» و یا مدرسه را با «ه» بنویسد. حسابگری آنان چنین است: آنچه خوانده میشود باید نوشته شود و آنچه خوانده نمیشود نباید مکتوب گردد. اصل، آن است که «خواهر» بدون «واو» و تنها با الف نگاشته شود. امّا از آنجا که استعمالات هر زبان و کتابت آن بر دستور زبان و آئین نگارش مقدم است و اهل زبان در پارهای از تاریخ، خود را در بند قواعد نمیدیدند، امثال این وقایع در زبانهای مختلف دنیا رخ داده. کسی دقیقاً نمیداند اسلاف ما در چه شرایط اجتماعی، یا بر اساس چه صلاحدید متینی کلمه خواهر را اینگونه نوشتهاند؟ چرا از اصل، تخلف نموده و روش سادة اوّلیه را زیر پا نهادهاند؟ شاید امثال این وقایع صرفاً یک تصادف تاریخی باشد. امّا در هر صورت آن نسلِ ما قبلِ قاعده، امروز بر قواعدِ دستوری ما حکومت میکند و در موارد بیشماری دستوریان را به وضع اصطلاحات، قوانین و قواعد تازه وادار مینماید.
این موارد خلاف اصل که شمارشان غالباً بیش از اصول و قواعد اوّلیه است به دستههای زیر تقسیم میشوند.
1. موارد خلاف اصلی که در حدّ استثنا باقی مانده و نظیر آنان امروزه در میان اهل زبان شایع نیست. «صنفان» در عبارت «کانَ الناسُ صنفان»، «أکلوا» در عبارت «أکلونی البراغیثُ» و «هذان» در آیة شریفة «اِنَّ هذان لساحران»(4) ـ بنابر قرائت «إنَّ» به صورت مکسور و مشّدد ـ از این قبیلاند.
امروزه هیچ عربزبانی به خود جرأت استعمال چنین جملاتی را نمیدهد و از استعمال آن شرم بلکه بیم دارد. گمان میرود در زمان استعمال این جملات نیز اهلزبان چندان صلاح نمیدیدند مشابه این ترکیبات را به کار برند. چنانچه تاریخ، تنها تعداد اندکی از اینگونه استعمالات را به ثبت رسانده است. شاید عرب جاهلی از باب بیتوجهی و کمدقّتی این موارد را نادیده گرفته است. شاید از آنجا که به جای استناد به قوانین مدوّن تنها اتّکا به ذوق شخصی و دلنشینی کلام مینموده و خوشایند خود را محک تشخیص فصیح از غیر فصیح میدانسته، تن به چنین استعمالاتی داده و کسی چه میداند شاید عظمت شخصیت گوینده و محبوبیت آثار ادبی او دیده دقّت ایشان را بسته یا شاید مجموع کلام او از مطلع تا ختام آنچنان زیبا و دلانگیز و اعجابآور بوده که این خطای کوچک تحت الشعاع آن قرار گرفته و ذوق مشکلپسند ایشان را مجروح نساخته است و شاید.. .
به هر صورت عرب جاهلی نه خود حاضر بوده امثال این موارد را بر زبان آورد و نه به دیگران اجازه میداده است. این موارد به واقع کلّیت قواعد نحوی را مخدوش نمیسازد و نحویان را مجبور به وضع ابواب جدید نمیکند، گر چه گاه توجیهات خندهآوری در تصحیح این موارد از نحویان دیده میشود. با این موارد استثنایی دو گونه برخورد، ممکن است:
اوّل آنکه در پایان هر بحث نحوی به عنوان استثنا از آنها یاد شود و صریحاً اعلام گردد که استعمال این موارد تنها به دلیل آن است که عرب استعمال نموده و هیچ توجیه دیگری ندارد.
دوّم توجیهِ نحوی این موارد. نحویانی که این موارد را توجیهپذیر میدانند به واقع مدّعیاند ترکیب این عبارات دشوار، خارج از توان مبتدیان و نیازمند تخصص و مهارت است. بر این اساس لازم است این موارد را نه در متن کتاب بلکه تحت عنوان تطبیقات، تمرین یا زیرنویس ذکر نمایند و یا با گردآوری این امثله در یک مجموعه مجزّا و مستقل، شبیه روشی که صرفیان در کتاب صیغ مشکله پی گرفتهاند، کتب نحوی را پیراستهتر نگهدارند. ولی باید دانست که با بهکارگیری این روش دیگر هیچ ترکیب نامأنوس و هیچ شاذّی بدون جواب باقی نمیماند، و به کمک تقدیرها، مستترها و محذوفها همه چیز حتّی غلطهای فاحش را میتوان توجیه کرد. برخی از این توجیهها ـ شبیه آنچه در کان الناس صنفان گفته میشود ـ زیربنای قواعد باب را فرو میریزد.
2. موارد خلاف اصلی که در نزد عرب استثنا و نادر محسوب نمیگردد بلکه نظایر آن، هم در عربی قدیم بهکار میرفته و هم امروزه، اهل زبان مُجازاند در متون و کلمات خود از آن استفاده کنند. امّا کاربرد آنها مشروط به شرایط و محدودیتهایی است. مثلاً این قاعده که «ادات شرط تنها بر جملة فعلیه وارد میگردد»، موارد بسیاری، در عبارات عربی نقض شده. تنها سورة تکویر شاهد گویایی بر این مدّعا است. عرب زبانِ کنونی نیز در استعمال مشابه این جملات مختار است.
شایسته است در کتب نحوی چنین قواعدی از ابتدا به عنوان قواعد غالبی طرح شود و موارد خلاف آن نیز بیهوده توجیه نگردد. تقدیر فعل، قبل از اسمی که جملة شرط را آغاز میکند و تبدیل جملة اسمیه به فعلیه تلاش مبارکی نیست. چه لزومی دارد قانونی وضع نماییم که گریبانگیر ما گردد؟ چرا با کلّیت بخشیدن به این قاعده خود را به ورطة توجیه و تأویل اندازیم؟ واقعیت آن است که عرب در استعمال خلاف این قانونِ کلی مجاز است، هر چند موارد خلاف را کمتر استعمال میکند. همین واقعیت را صریح و رسا بیان کنیم. به زبان دیگر رویه و روشی که عرب به طور معمول در غالب استعمالات به آن پایبند است، دخول ادات شرط بر جملة فعلیه است. ولی هر جا که خود صلاح بداند این رویة اصلی و روش غالب را کنار نهاده و ادات شرط را بر جملة اسمیه داخل میکند، حتّی اگر نحویان با شبهِ استدلال عقلی، استحالة آن را ثابت نموده باشند. چه بهتر که نحویان نیز بیجهت خود را به تکلّف وادار نکنند و از ابتدا حقیقت آنچه عرب انجام داده است را بدون تغییر و تفسیر غیرواقعی ارائه دهند و استدلالات عقلی را با مسائل قراردادی نیامیزند و بیواهمه اعلام کنند «ادات شرط نه همیشه که غالباً بر جملة فعلیه وارد میشود».
3. موارد خلاف اصلی که بر اثر کثرت استعمال، نحویان را به وضع ابواب نحوی جدید یا دستکاری در تعاریف و قواعد مجبور نموده است. پیش از این به مبحث غیر منصرف، منصوب به نزع خافض و حروف مشبهة بالفعل اشاره کردیم. اینک نمونههایی دیگر:
نحویان همانگونه که اعتراف نمودهاند(5) اسم را شایستة اعراب و بنا را سزاوار حروف میدانند. «اسم مبنی» در نظر آن نحویای که در مرحلة نظریهپردازی است و هنوز فرضیة خویش را با استعمالات عربی، محک نزده، ترکیبی تناقضآمیز است. نحوی بسیار مشتاق است همة اسامی را در یک مجموعه و تحت سیطرة قوانین واحد در آورد و با تقسیم به معرب و مبنی، باب اختلاف و تفرقه، میان اسامی نگشاید. عقل سلیمِ هر انسان منصفی وحدت رویه را در مواردی که عنوان واحد حاکم است، مستحسن میشمارد و اختلاف بیجهت را روا نمیبینید.
همین نحوی آن هنگام که استعمالات عربی را بررسی میکند و فرضیة خویش را در معرض تطبیق بر متون عربی میگذارد، محاسبات خویش را بربادرفته میبیند. عرب بدون ملاحظة این نکات و علیرغم پافشاری استحسانات و استدلالات، برخی اسامی را نه بر سبیل استثنا و ندرت، بلکه کثیر و شایع، مبنی استعمال نموده و خود را در این استعمال مُحق دیده است. اعتراضِ امروز نحوی ره به جایی نمیبرد و چیزی را تغییر نمیدهد. باید این واقعیت را پذیرفت که عرب در استعمال اسامی، قید وبند قیاسات عقلی را نپذیرفته. با پذیرش این واقعیت، نحوی وظیفه دارد تکلیف این اسامی را روشن سازد و آنها را تحت یک مجموعة مستقل سرپرستی نماید. احکام و قواعد مناسبشان را استخراج، اعلام و اعمال نماید. این اقدام نحوی به تشکیل مراکزی میماند که در جوامع مختلف برای سرپرستی مجانین و معلولین در نظر گرفته میشود. اگر تعداد این افرادِ خلاف اصل، انگشت شمار و معدود بود، نیازی به تشکیل چنین مؤسساتی نمیبود. امّا چون شمار آنان رقم قابل توجهی را تشکیل میدهد، بر متولیان امور جامعه لازم است با ایجاد مجموعههایی مناسب و با احکام و قوانین مستقل ایشان را ساماندهی نمایند.
داستان پیدایش باب اشتغال نیز چیزی شبیه همین ماجراست. نحوی در بررسی متون عربی با این جملات مواجه میشود؛ «نصرتُ محمداً»، «محمداً نصرتُ» و «محمدٌ نصرتُه» و هریک را مطابق قواعد ترکیب میکند. او انتظار ندارد جمله «محمداً نصرتُه» را از زبان عرب بشنود. زیرا نصرت فاعل و مفعول دارد و محمد نیز نمیتواند مبتدا باشد. امّا بر خلاف انتظار او استعمال این جمله نزد اهل زبان شایع است. همین مسئله نحوی را به عرضة باب اشتغال مضطر میسازد(6).
دقت در این گروه بندی، دورنمای تدوین کتب درسی نحو در حلقات مناسب را نیز روشن میسازد. مبتدیان و نوآموزان، تنها با محکمات این علم ـ یعنی اصول اوّلیة قراردادهای کلامی ـ آشنا میشوند. در مرحلة دوّم ابواب اضطراری نحو (اعضای گروه سوّم) نیز ضمیمه میگردد. بیان جزئیات و فروعات قواعد بر عهدة حلقات نهایی این علم است.
× × ×
همانگونه که پیش از این نیز اشاره شد کاستیهای کتب نحو در زمینه شیوههای آموزشی فعلاً محلّ بحث ما نیست. آنچه در این فصل عنوان میشود برخی از نارساییهای کتب متداول نحو است که مستقیماً به علم نحو مرتبط است و به طریق ارائة آن نظری ندارد.
علوم در بستر حرکت خویش هر چه پیشتر میروند، متمایزتر و مشخصتر میگردند و این به برکت موشکافی، ژرفکاوی و دقت در تعاریف علوم است. با تعریف کامل دانشها میتوان مسائل علمی گوناگون را در جایگاه شایستة خود قرار داد.
کتب نحوی موجود به خوبی پرده از این حقیقت میگشایند که متصدیان علم نحو ـ به هر دلیل ـ نتوانسته یا نخواستهاند که نحو را از علوم دیگر منفک و به عنوان یک علم مستقل مطرح نمایند. آمیختههای ناهنجاری که اکنون در اختیار ماست، معجونی از نحو و صرف و لغت و بلاغت و فلسفه! و.. . شاید علوم دیگر است. چنانچه پیش از این هم ذکر شد نحو مسئول «کشف» قواعد عامی است که بر استعمالات کلمه در ترکیبات حاکم است. بخش جمل در کتب نحو که پیرامون انواع جمله و احکام هر یک بحث مینماید از آن جهت در کتب نحوی آمده، که برخی از جملات، جایگزین کلمات مفرد میگردند و مانند آنها نقش اعرابی میپذیرند: جملة خبریه جانشین خبر مفرد، جملة مفعول بها جانشین مفعول به و.. .
از این رو ذکر جملاتی که محلی از اعراب ندارند، کاملاً استطرادی و خارج از موضوع نحو است و تنها برای تکمیل بحث و بیان کامل انواع جمله است. لذا لازم است ذکر این دسته از جملهها به پاورقی کتب نحو انتقال یابد.
و نیز بیان قواعدی که عام نیست و مربوط به استعمال یک کلمه مشخص میگردد، از حوزة وظایف علم نحو خارج است. مثلاً اینکه فلان فعل لازم است یا متعدی، با کدام حرف جر استعمال میشود و برای استعمال آن چه قیود و شرایطی لازم است بحثی جزئی و اختصاصی است. درحالی که نحو پاسخگوی قواعد عمومی حاکم بر استعمالات است. کتب نحوی ما در بخش مفردات از دو جهت پا از گلیم خویش فراتر نهادهاند. یکی از همین جهت که متعرض احکام شخصی و اختصاصی استعمال برخی از کلمات شدهاند و دیگر تجاوز به محدودة وظایف لغویین و بیان معانی و مفاهیم مفردات.
مثلاً اینکه «أَن مخففه همواره با لام فارقه استعمال میشود»، «حتّی جاره، اختصاص به اسم ظاهر دارد»، «اذا فجائیه فقط بر جملة اسمیه وارد میگردد» یا بیان معانی مختلف همزه، أَن، فا، لمّا و.. . هیچ ارتباطی به موضوع علم نحو ندارد. نه نقش کلمه را در کلام مشخص میکند، نه سخن از قواعد عام استعمال دارد و نه احوال کلمه را از جهت اعراب و بنا بیان مینماید. انکار نمیکنیم که دانستن این معلومات برای کسی که در صدد انس با زبان عربی است، مفید بلکه ضروری است. امّا آیا باید در کتب نحو، و به عنوان نحو مطرح گردد؟ مگر دانستن معانی لغات دیگر برای چنین کسی ضرورت ندارد؟ مگر اطلاعات بلاغی برای او مفید نیست؟ آیا همة اینها در کتب نحو مطرح میشود؟ آیا نباید علوم مختلف را از یکدیگر جدا نمود؟
آیا نمیتوان احکام مفردات را در کتاب جداگانهای ـ شبیه باب اوّل کتاب مغنی اللبیب ـ عرضه کرد؟ دانشجویی که در کلاس نحو شرکت میکند و یا کتاب نحو در دست میگیرد، انتظار دارد مباحث علم نحو را عمدتاً پیرامون موضوع آن ببیند و به تداخل علوم دیگر در آن رضایت نمیدهد. یا باید نام کتب نحو را به کتب «ادبیات عرب» تغییر دهیم و معجونی از صرف و نحو و لغت و بلاغت گرد آوریم و یا اگر مدّعی عرضة نحو هستیم آنچه واقعاً نحو است ارائه دهیم و آنچه نحو نیست، اگر مقدّمة ضروری فهم مباحث نحوی است در زیرنویس کتب بیاوریم و اگر چنین ضرورتی ندارد آنرا به مکان بایستهاش منتقل سازیم.
«طریقة ساختن فعل مجهول»، «تقسیم اسم به معرفه و نکره و بیان اقسام معارف»، «طریقة ساختن اسم تفضیل» و بسیاری عناوین دیگر مباحث صرفی هستند که در کتب نحو راه یافتهاند. معانی مختلف حروف جر و دیگر مفردات و اشکال مختلف استعمال یک لغت مثل حاشا، سوی، قط و.. . مربوط به علم لغت است. بحث عدم جواز ابتدا به نکره جز در مواردی که فایدهای بر آن مترتب است و چند بحث مشابه آن از زمره مباحث علم بلاغت به شمار میآید. تنها این بهانه که طلبه محتاج این معلومات است مستمسک موجّهی برای ادخال آن در کتب نحو نیست. باید برای ارائة علوم مختلفی که مورد نیاز طلبه است راه مناسب پیمود.
برخی معتقدند «چون مهمترین وظیفة یک طلبه استنباط قوانین الهی از کلام خداوند و استخراج رأی معصوم از روایات اهل بیت است لازم است از ابتدا با قراردادن متون سنگینِ درسی و عباراتِ دشوار، پیش پای او آرام آرام قدرت برداشت از متون را در طلبه پرورش دهیم. » اینان بهواقع از نحو انتظار دیگری نیز روا میدانند: آشنایی با متون کهن. درنتیجه دانشآموزی که از او انتظار میرود در کلاسی به اسم نحو، صرف و نحو و بلاغت و فلسفهبافی و لغت و متون بیاموزد، نه نحو آموخته است و نه هیچ یک از علوم دیگر را. و جز آشفتگی ذهنی که محصول طبیعی این بینظمی است بهرهای نبرده.
آنان که اندیشة اصلاح وضعیت موجود را دارند، باید ابتدا با تعریف کامل علم نحو، علوم بیگانة دیگر را خارج سازند. سپس هر یک از مطالب ضروری را که خارج نمودهاند، در جایگاه شایستة خود قرار دهند: مباحث صرفی از ابتدا تا انتها در کتب صرفی، مباحث بلاغی در کتب علم بلاغت و مباحث ادبی مربوط به علم لغت در یک مجموعه مستقل مثلاً تحت عنوان مفردات و.. .
در ضمن لازم است برای آشنایی با سبکهای مختلف زبان عربی نمونههایی از متون اعصار مختلف را در کتاب جداگانهای گردآورند و پس از آموزش کامل قواعد ادبیات به عنوان یکی از کتب درسی در معرض استفاده طلاب قرار دهند؛ کاری که نسبت به زبان فارسی در کتب درسی دبیرستان انجام شده است. چنین کتابی یقیناً حاوی برخی از کلمات امیرمؤمنان علی (ع) خواهد بود که به حق فراتر از کلام مخلوق و فروتر از سخن خالق است.
پس از تفکیک کامل نحو از علوم دیگر، از جمله مسائلی که محتاج تأمل و بررسی مجدّد است سیر مباحث نحوی است. آغاز و انجام مسائل علم نحو آنگونه که اکنون در دسترس ما است، از جهاتی دارای اشکال و نقص است. صاحبنظران و اندیشمندان در این زمینه، توجّهات شایستهای نموده و به نتایج گرانقدری دست یافتهاند. برخی با نظر به این مسئله که هریک از مباحث نحوی باید بلافاصله کاربرد خود را در تمارین نشان دهد، نحو را با تقسیم جمله به اسمیه و فعلیه آغاز نمودهاند و آنگاه با توجه به تعریف علم نحو، اعراب و بنا را محور تقسیمات دیگر شمردهاند. دیگران نیز با تقسیم بندیهای متفاوت اشکال دیگری برای مباحث نحوی در نظر گرفتهاند. ظاهراً مقبولتر از همه در میان کتب نحو، ترتیب الفیة ابنمالک است که پایگاه تاریخی استواری یافته است.
بدون شک سیر مباحث الفیه، دارای مزایا و محاسن زیادی است. امّا تلقی آن به صورت آخرین مدل و برترین الگوی ترتیب مباحث کتب نحوی که فراتری برایش ممکن نباشد، تام نیست. به نظر میرسد در این باره هنوز زمینة اندیشه و دقت بیشتر، باقی است و قضاوت شایسته آن بر عهدة گروههای نحوی است که به قصد تجدید نظر در این مباحث تشکیل میگردد.
تحلیلها و استدلالهایی که در علوم مختلف به کار میرود باید با نوع آن علوم سازگار و متناسب باشد. نحو علمی اعتباری و قراردادی است؛ آنهم نه به این صورت که نحوی، جاعل قوانین و واضع قراردادها باشد. بلکه تنها به دریافت و کشف ضوابط میپردازد. از این جهت مهمترین استدلالی که نحوی در اثبات مدّعای خویش باید بیان کند، «استعمال عرب» است. توجیه ساختن برای این استعمالها یا عقلانی جلوهدادن عملکرد عرب ضرورتی ندارد. متأسفانه نحویان در برخی از مباحث نحوی اقدام به چنین توجیهها و تفسیرهایی نموده و بیهوده بر حجم کتب نحوی افزودهاند. این موارد که در کلاسهای درس عمیقاً مورد بررسی و تبادل نظر قرار میگیرد، بدون آنکه ثمرة مقبول و موجّهی داشته باشد، اشتغال ذهنی بیفایدهای برای طلاب فراهم آورده و ساعتها وقت دانشپژوهان را ضایع میسازد: مصداق بارزِ علم لاینفع.
از جملة این موارد، تحلیلی است که نحویان برای اسامی مبنی، ارائه میدهند. نحویان معتقدند اسم مبنی به جهت شباهتی که به حرف دارد مانند حرف مبنی شده. آنگاه با ذکر انواع شباهتها، و صرف نیروی پرارزش ذهن و ساعتها فعّالیت فکری برآنند تا هر یک از دستههای اسامی مبنی را بهگونهای با حروف، شبیه گردانند و مبنی بودن آن را به جرم همین مشابهت، موجّه جلوه دهند؛ بسی تکلّف و زحمت برای آنچه واقعیتی ندارد.
حقیقت آن است که عرب این موارد را بر خلاف قانون طبیعی اسامی ـ تحت شرایط خاصی ـ مبنی استعمال نموده. قبل از استعمال عرب اسمی نبوده تا شباهتی به حرف داشته باشد! علّت واقعی این عملکرد عرب بر کسی معلوم نیست و اگر معلوم شود، دانستنش برای کسی ضرورت ندارد.
نحویان تنها گزارشگر عملکرد عرب هستند و از پیش خود حق وضع قانون ندارند. از نحوی انتظار میرود که برای مدعای «خود» دلیل آورد و «کشف» این ضوابط را مستند سازد. نه آنکه استعمال «دیگران» را به زور و تکلّف مستدل سازد و برای «وضع» قوانین توجیه و تأویل تراشد.
همچنین نحویان معتقدند سبب منع صرف در اسامی غیر منصرف، مشابهت آنها به افعال است و اسم غیر منصرف بهمین سبب مانند افعال کسره و تنوین نمیپذیرد. چنین اعتقادی طبیعتاً ساعتها وقت و مقدار زیادی توان فکری هزینه میکند تا شباهتهای عجیب و غریبی برای اسم و فعل ارائه دهد. حقیقت آن است که عرب 11 دسته از اسامی را بر خلاف شیوة طبیعی، بدون کسره و تنوین استعمال نموده و استثناهایی نیز قرار داده است. اگر امروزه ما نیز این اسامی را اینگونه بکار میبریم نه بهجهت شباهت آنها به افعال بلکه به خاطر تبعیت از روش اهل زبان است.
نمونه دیگر، ممیزاتی است که برای اسم و فعل و حرف در کتب نحوی بیان میشود: بِالجَرِّ وَالتَّنوینِ وَالنِّدا وَأَل وَمُسنَدٍ لِلاسمِ تَمییزٌ حَصَل. تاکنون کدام ادیب دانشور یا طلبة مبتدی، اسامی عربی را با این علامتها از افعال و حروف تشخیص داده؟ تمیز هریک از انواع کلمه از دیگری با تعریف کامل آن حاصل میشود نه با این علامتها. انکار نمیکنیم که این موارد به اسم اختصاص دارد و در فعل و حرف دیده نمیشود. امّا حقیقتاً ممیز اسم نیست و برای تمیز اسم از فعل و حرف، هیچگاه از آن استفاده نمیشود.
امثال این تفسیرهای ساختگی در موارد زیادی در کتب نحوی به چشم میخورد. «مراحلی که در ترکیب افعال تعجب ذکر میگردد»، «افسانه غریب پیدایش أمّا» و فرق میان عطفبیان و بدلِ کل از کل» نمونههایی از آن است و شاید مشابه همین مسائل، باعث شده تا برخی به انکار «نظریه عوامل» جرأت نمایند.
چرا به جای بیان حقیقت، دست بهکار توجیههای بارد و تأویلهای بیمزه گردیم و علم نحو را از مقام درخوری که دارد این مقدار تنزّل دهیم؟ آیا احتمال نمیدهیم همین افسانهسراییها، دانشآموزان را در مسائل فردی یا اجتماعی دیگر به توجیهات دور از واقعیت سوق دهد و راه فرار از حقیقت و تمسّک به شیطنت را بر آنان بگشاید؟
به هر حال کتب آیندة نحو باید از این گونه توجیهات ناروا و تأویلات ناسزا و تفاسیر واهی پاکیزه گشته و روح صداقت و حقیقت بر استدلالها و تحلیلهای نحوی حاکم گردد.
آنچه در این گفتار بدان پرداختیم، عمدتاً پیرامون علم نحو و مسائل آن بود. امّا این، به معنی انحصار این نارساییها در علم نحو نیست. برخی از علوم دیگر نیز، در مواردی دچار همین قبیل کاستیها و مشکلات هستند. فاضلان و اندیشمندانی که در صدد اصلاح چگونگی موجودند، اگر همتی بلند و سینهای فراخ دارند شایسته است انگشت دقت بر حساسترین نقاط ضعف علوم نهاده و با تشکیل گروههای تحقیق مرهمی مناسب برایش فراهم آورند و از این طریق خدمتگزار فرهنگ غنی معارف دینی گردند.
(1) پیرامون قید «عام» در آینده سخنی خواهد آمد.
(2) تجدید النحو، شوقی ضیف، نشر ادب حوزه، ص 23 ـ 11.
(3) در فرهنگ اسلامی، نخستین بانگ اعتراضی كه علیه نحو به گوش رسید از اندلس برخاست. حدود هفتصد سال پیش، ابن مضاء قرطبی كتابی به عنوان «الردّعلی النحاه» نگاشت و در آن برخی از اصول نحوی، خاصّه قضیة عامل را مردود شمارد. امّا كتاب ابن مضاء تا سدة اخیر چندان مورد توجّه قرار نگرفت و پس از خود او نیز دیگر كسی اقدامی جدّی در ادامه راه او نكرد و نحو همچنان یكّهتاز مدارس و مساجد بود. تا اینكه در دهههای اخیر دانشمندان، اندكاندك به بازنگری در ساختمان نحو همّت گماردند. كوششهای این دانشمندان، حدود چهل سال پیش، در مصر به اوج خود رسید و ابراهیم مصطفی قواعدی تازه در كتاب «احیاء النحو» به وزارت فرهنگ مصر تقدیم كرد. پیشنهادهای او، كه به تأیید ادیبان زمان و فرهنگستان قاهره رسیده بود، برای اجرا به مدارس مصر و از آنجا به مدارس چند كشور دیگر ابلاغ شد. امّا معارضه با آن برنامه چندان شدید بود كه وزارت فرهنگ، آن را پیش از آنكه جامة عمل بپوشد، باز پس گرفت. با اینهمه، نه ابراهیم مصطفی، مأیوس شد و نه محققان جوانی كه دشواریهای آموزش زبان را دریافته بودند. كار آنان ادامه یافت و در نقاط گوناگون جهان، خاصه در اروپا و آمریكا به كشف راههای نوینی نیز موفق شد. اینك پژوهندگان عرب و غیر عرب، با استفاده از زبانشناسی و دستور مقارن، به بازنگری در ساختمان زبان عربی مشغولاند و آثار خود را پیوسته به زبانهای گوناگون انتشار میدهند.« (آذرتاش آذرنوش، آموزش زبان عربی، ج1، مقدمه)
(4) طه 20: 63.
(5) وَ الاسمُ مِنهای بَعضُهُ مُتمَكّنٌ وَ هُوَ مُعرَبٌ جارٍ عَلی الاصلِ وَ بَعضُه الآخَر غَیرُمُتَمَكّنٌ وَ هُوَ مَبنِی جارٍ عَلی خِلافِ الاصلِ ـ وَ كُلُّ حَرفٍ مستَحِقّ للبِناءِ ـ (البهجه المرضیه باب المعرب و المبنی).
(6) همچنین چنانچه مسئولیت وضع قوانین ـ نه كشف آنها ـ با نحویان بود و قراردادهای استعمال كلمات، تحت اراده و نظر ایشان تنظیم میگشت هرگز احدی ـ جز گستاخان و لاابالیان ـ به خود جرأت استعمال تعابیری مشابه «أقائمٌ الرجلان» را نمیداد. امّا اینك كه چنین نیست و عرب با افتخار و بدون شرم یا واهمه، چنین تعابیری را بر زبان آورده، نحوی چارهای جز تصرف در تعریف مبتدا و تعمیم آن به «مبتدای وصفی» ندارد. وضع چنین بابی در نحو، ضرورتی است كه واقعیات (استعمال عرب) ایجاب نموده است. پس از اختراع مفهوم مبتدای وصفی و وضع احكام جدید، همین اعراب را در غیر موارد ضرورت نیز میتوان جاری نمود.مسیر حركت نحوی چنین است: در بررسی متون عربی، نحوی با این تعابیر مواجه میشود: محمّدٌ قائمٌ ـ أمحمّدٌ قائمٌ؟ ـ أقائمٌ محمّدٌ؟ ـ أمحمدان قائمان؟ ـ أقائمان محمدان؟ ـ أقائمٌ محمّدان؟
او برای تركیب 5 جمله اوّل مطابق تعریف مبتدا و خبر كلمه «محمد» را مبتدا و «قائم» را خبر میگیرد. نحوی میداند اگر همین تركیب را در جمله ششم اجرا كند، اصل مطابقت مبتدا و خبر را زیر پا گذاشته است. لذا از سر درماندگی و استیصال دست به كار اختراع مفهوم «مبتدای وصفی» میشود. پس از پیدایش چنین پدیدهای و تأویل جملة ششم بر اساس آن، چون به جملات گذشته نظر میكند همین تركیب را به اندام جملة سوّم مناسب مییابد و دربارة آن نیز اعمال میكند. بدین ترتیب جملة سوّم، دارای دو تركیب و هر یك از جملات دیگر تنها دارای یك تركیب میشود.
در مقابل، برخی معتقدند مبتدای وصفی از افراد گروه اوّل محسوب میشود و استعمال آن در مواردی كه تنها مبتدای وصفی باشد و اعراب دیگری در باره آن صادق نباشد بسیار اندك و به قدر استثنا در میان عرب سابقه دارد. اثبات چنین مدعایی نیازمند بررسی متون عربی است. اگر چنین باشد، پرداختن به مبحث مبتدای وصفی بیهوده و اتلاف وقت است و شایسته است به سان دیگر افراد گروه اوّل مثالهای نادر مبتدای وصفی را به باب استعمالات استثنایی منتقل نموده و هیچ توجیه و تأویلی درباره آن نتراشیم. (تجدید النحو ص 39 و 40)
نحویان مشابه مسیری را كه در اختراع مفهوم مبتدای وصفی رفتهاند در پیدایش مفهوم «عسی تامّه» پیمودهاند: عسی محمدٌ أن یقومَ ـ محمدٌ عسی أن یقومَ ـ محمدان عسَیا أن یقوما ـ عسی أن یقومَ محمّدٌ ـ عسی أن یقومَ محمّدان. نحویان در چهار جمله اول «أَن» و فعل مضارع را خبر عسی میدانند. امّا اگر این تركیب را در جملة پنجم اعمال كنند به محظور عدم مطابقت مبتدا و خبر مبتلا میگردند. لذا با تعریف «عسی تامه» مفهوم نحوی تازهای ارائه میدهند و جملة پنجم را بر اساس آن تركیب میكنند. آنگاه با مراجعه به جملات ماقبل این تركیب را در جملات 2 و 4 نیز جاری مینمایند. در این زمینه نیز به تجدید النحو صفحههای 15 و 16 مراجعه نمائید.