دانلود کتاب با فرمت PDF

دانلود کتاب با فرمت Word

جهت ذخیره از لینک‌های بالا و جهت مطالعه تحت وب از متن زیر استفاده کنید


 

ارزش و افتخارات طلبه

 

حوزه‏های علمیه شیعه همواره کانون تربیت نخبگان و فرزانگانی بوده است که رسالت پاسداری از معارف اسلامی و انتشار آن را در طول اعصار و قرون بر دوش داشته‏اند. دانشمندانی که با سلاح علم و قلم و کلام به احیا و اصلاح جوامع انسانی همت گمارند و واسطة فیض دریافت پیام خدا و کسب معرفت و بصیرت گردند.

آیین آسمانی اسلام که با ندای «اِقرَأ بِاسمِ رَبّک الّذی خَلَقَ» بر کرة خاکی فرود آمد، چنان بر تربیت این مرزبانان اعتقادی و مربیان انسانیت ارج نهاد که به اندک زمانی وجهة غالب اجتماع اسلامی، وجهة علم‏آموزی و دانش‏پژوهی گشت و در دامان گستردة آن، حوزه‏های پررونق علمی و دانش‏های فراوان اسلامی پدید آمد. قرآن کریم خود بنیانگذار حوزه‏های اسلام‏پژوهی و اسلام‏گستری بود و فرمان «لِیتَفَقَّهوا فِی الدّینِ وَ لِینذِروا قَومَهُم إذا رَجَعوا إلَیهِم» صادر کرد. پیام‏آور این کتاب (ص)، دانشمندان دینی را مثال ستارگان آسمان دانست که بدان‏ها تاریکی‏ها زدوده می‏شود(1).

امیرمؤمنان‏ (ع) در خطاب معروف خود به کمیل هر آن کس را که نه دانشمند ربانی و نه دانش‏آموزِ در راه رستگاری باشد، فرومایه‏ای ناچیز می‏شمارد که به هر بانگی و با هر بادی به سویی روان گردد. (2)

حوزة علمیه مرکز پرورش آن دانشمندان ربانی است و طلبه همان آموزنده و جوینده‏ای است که در مسیر «شدن» قرار گرفته است. طلبة امروز رهبر دینی و پیشوای فکری فردای جامعه است و گنجینه‏ای در اختیار دارد که بهره‏مندی از آن معماری «تمدن بزرگ اسلامی» را در جامعة جهانی ضمانت می‏کند.

آنان که معنای عمیق انتظار را به خوبی آموخته‏اند و چشم به راه پیدایش آن فردای تابناک در جهان غم‌زدة امروزند، تربیت این نخبگان و فرزانگان و مصلحان اجتماعی را جز از حوزه‏های علمیه و از سیمای همین طلبه‏های امروز سراغ نمی‏گیرند.

بی تردید تلاش برای پرورش جامع طلاب و خدمت به فرایند رشد و تعالی آنان، مسیر آن آرمان جهانی را هموار می‌سازد و آن افق تابناک را نزدیک‌تر می‌سازد.

این مقاله به هدف تبیین عالم طلبگی و ترسیم فضای عمومی فعالیت‏های حوزوی خطاب به طلبة مبتدی نوشته شده و در قالب نامه‏ای ساده و داستان‏واره‏ای صمیمی تلاش کرده طلبه را با هویت صنفی خویش، رسالت‏های فردا و آسیب‏ها و آفت‏های میانه راه آشنا سازد و با مقایسة شخصیت‏های موفق و ناموفق حوزوی گام کوچکی در راه‏نمایی و دست‏گیری طلبه در آغاز حرکت خویش بردارد. هم‏چنین همة جوانانی که برای انتخاب میان طلبگی و دیگر مسیرها نیازمند آگاهی از هویت صنفی و فضای کاری حوزه و روحانیت هستند از این اثر بهره خواهند برد.

 

از آن تاریخ 15 سال می‏گذرد؛ از آن تاریخ که من و تو کنار یک‏دیگر روی یک نیمکت در کلاس درس دبیرستان نشسته بودیم. آن سال من و تو، هر دو در کنکور قبول شدیم، امّا من در مقابل اصرار تو، پدر و مادر، فامیل، اهل محل و بچه‏های مسجد پافشاری کردم و به حوزه رفتم و تو در دانشگاه مشغول تحصیل شدی. این اولین بار بود که من و تو از هم جدا شدیم، خوب به یاد دارم به من می‏گفتی: «دانشگاه هم نیروی متعهد نیاز دارد، بحران امروز جامعة ما، کمبود متخصص بسیجی است، مگر این مملکت پزشک متدین نمی‏خواهد؟ اگر خوب‏ها، همه به حوزه بروند، خیلی از سنگرها خالی می‏ماند». هر بار که به منزل می‏آمدم، از طرف بچه‏های محل، به صراحت یا کنایه مورد تمسخر قرار می‏گرفتم: «حاج آقا بی زحمت یک استخاره بفرمایید! آقا شیخ یک روضه هزار تومانی لطف کنید! صبحکم اللّه بالخیر و العافیه! یک مجلس فاتحه فلان جا برایتان رزرو کرده‏ایم و.. . ».

نگاه‏های بابا و مامان هم پر از گلایه و اعتراض بود و بیش از آن ترحم. بابا می‏گفت: «پسرجان به اقبال خود پشت نکن، جوان‏های این مملکت چقدر آرزو دارند دانشگاه قبول شوند، حتی دانشگاه آزاد. شب و روز درس می‏خوانند، نذر و نیاز می‏کنند، آن وقت تو در بهترین رشته و در بهترین دانشگاه قبول شده‌ای، ناز می‏کنی! اگر به فکر خودت نیستی، لااقل به فکر آبروی ما باش». مامان می‏گفت: «فردا که بخواهی زن بگیری نه پول داری، نه کار و نه مسکن. چه کسی زندگی با تو را می‏پذیرد؟ » داداش می‏گفت: «چند وقت دیگر که عمامه سرت بگذاری، سایه‏ات را با تیر می‏زنند، توی خیابان متلک و مارمولک می‏شنوی، همة کمبودهای مملکت را از چشم تو می‏بینند، آخر شب اگر در میدان شهر باشی، هدف پرتاب گوجه و تخم مرغ خواهی شد، هیچ‏کس تحویلت نمی‏گیرد.. . . اگر می‏خواهی خدمت کنی، باید به دانشگاه بروی. اگر می‏خواهی محترم باشی، باز هم باید به دانشگاه بروی. این روزگار غیر از زمان قدیم است که دست آخوندها را می‏بوسیدند.. . »

سعید می‏گفت: «قم خط تولید انبوه آخوند راه انداخته، مملکت که این همه روضه‏خوان نمی‏خواهد. در عصر ماهواره و اتم، علم در دنیا حرف اول را می‏زند. »

آن روزها من جواب قانع‏کننده‏ای برای شما نداشتم، ولی یک احساس عجیب در وجود من، یک نیروی نامرئی و یک عشق که آن را بسیار مقدس می‏یافتم مرا به قم می‏کشانید. اگر لطف خدا مرا با حاج آقا آشنا نکرده بود، شاید من هم مثل اکبر، همان سال‏های اول، حوزه را رها می‏کردم. چه ایامی غریبی بر ما گذشت و چه حوادث درس آموزی! در این سال‏ها علاوه بر اکبر، برای خیلی از دوستان ما اتفاقات عجیبی افتاد.

اکبر به دنبال سعادت و خودسازی به حوزه آمده بود؛ همیشه می‏گفت: «می‏خواهم آدم بشوم و هیچ جایی بهتر از حوزه آدم، پرورش نمی‏دهد». ولی وقتی به حوزه آمد و دید طلبه‏ها هم آدم‏های معمولی هستند، گاهی فوتبال بازی می‏کنند، گاهی تلویزیون نگاه می‏کنند، گاهی برای هم لطیفه می‏گویند و گاهی تخمه می‏خورند، سخت به تعارض افتاده بود و به قول معروف شوکه شده بود. چند سال هم که در حوزه، ادبیات عربی و منطق خواند، پاک پشیمان شد و به این بهانه که ما آمده بودیم، قرآن، اخلاق و عرفان بیاموزیم، نه این‏که «ضَرَبَ زیراباً» یاد بگیریم، حوزه را رها کرد.

جواد هم از اول تحت تأثیر قدرت علمی علامه جعفری وارد حوزه شد، امّا وقتی کتاب‏های قدیمی حوزه را دید، حوصله‏اش سر رفت. می‏گفت: «صرف و نحو مگر چقدر اهمیت دارد که این همه باید تکرار شود؟ چرا در حوزه ریاضیات و نجوم درس نمی‏دهند؟ چرا روان‌شناسی و فلسفه هگل نمی‏خوانیم؟. . . ».

آخرش هم سر از رشتة کامپیوتر دانشگاه در آورد.

علی‏رضا از باب وظیفه‏شناسی، آن‏قدر درس می‏خواند که سردرد گرفت. هر گاه به او سر می‏زدم، گوشی واکمن در گوشش بود و نوار درسی گوش می‏کرد. می‏خواست خیلی زود بر همة علوم حوزه بلکه دنیا مسلط شود. می‏گفت: «اگر از وقت خود خوب استفاده نکنیم، شهریة حوزه برای ما جایز نیست. » برای همین سر سفره هم کتاب می‏خواند، درس معارف گوش می‏کرد، یادداشت‏هایش را ویرایش می‏کرد، مجله‏ها را ورق می‏زد؛ آن قدر که پس از چهار سال مبتلا به میگرن سخت و سر دردهای بدخیم شد. دکترها به او گفته بودند: «چند سال باید مطالعه را تعطیل کنی»، حتی از مرور عناوین درشت روزنامه نیز منعش کرده بودند. بالاخره مجبور شد طلبگی را رها کند.

محمّدحسین هم نمی‏دانم با چه کسی آشنا شده بود که مرتب روزه می‏گرفت، غذاهای چرب و شیرین نمی‏خورد، کم حرف می‏زد، کم می‏خوابید.. . . او هم پنج سال بیش‏تر دوام نیاورد. بعد خون‏ریزی معده کرد و رعشه گرفت، به شهرشان بازگشت و با حمایت پدرش، یک مغازه کتاب فروشی باز کرد.

سیادت از همان سال اول کتاب‏های روشنفکری می‏خواند. اوایل به این نتیجه رسیده بود که عالم دین باید از همة علوم روز سر در بیاورد و مرجع تقلید باید فیزیک و شیمی و ریاضی هم بداند. از طرفی می‏گفت ما هیچ وقت نمی‏توانیم با اصل دین آشنا شویم و هر چه تلاش کنیم، فقط به یک قرائت و برداشت بشری از آن می‏رسیم. بعدها معتقد شد که علوم انسانی، اقتصاد، روان‏شناسی، مدیریت و حتی اخلاق هیچ ربطی به دین ندارد. بنابراین عقل مستقل انسان با تحلیل و تجربه، قواعد آن را به‏دست می‏آورد. دین فقط ارتباط انسان با خدا را سامان می‏دهد که آن هم یک تجربة معنوی است. بعد هم به این نتیجه رسید که نان خوردن از رهگذر دانش دین یک نوع مفت‌خوری و بی‌مسؤولیتی است. طلبه باید از دسترنج خود روزی بخورد و کلّ بر جامعه نباشد. به‌علاوه برای آشنایی با دین لازم نیست طلبه باشیم. استفاده از قرآن و حدیث فقط در انحصار عمامه به سرها نیست. در هر شغل دیگری هم می‏توان سخن خدا را فهمید. برداشت ما از قرآن حجیت دارد و محترم است، زیرا راه حق در یک راه منحصر نیست و به تعداد انسان‏ها راه مستقیم وجود دارد. او می‏گفت: «گوهر دین جاودانه و خواستنی است، امّا ظواهر این آموزه‏ها تابع فرهنگ و رسوم زمانه است. آن‏چه باید در انسان به وجود‌اید، همان جوهره و هستة سخت دین است. بنابراین نباید نسبت به ظواهر و احکام و آداب سخت‏گیری داشت و به پوستة دین اهمیت داد». او حوزه‏های علمیه را متهم می‏کرد که به فقه و احکام، بیش از اندازه می‏پردازد. در نهایت سر از دانشگاه درآورد و هر وقت سر صحبت باز می‏شد، از جمع دوستان می‏خواست که با تسامح و تساهل با اعتقادات او برخورد کنند.

داود از اول به نظام آموزشی حوزه انتقاد داشت. می‏گفت: «طلبه لابه‌لای عبارات عجق وجق و متون پر پیچ و خم حوزه گم می‏شود، این همه معطلی اصلاً برای نیازهای طلبه ضرورت ندارد. در دنیای امروز، باید برای آموزش کمترین زمان را صرف کرد و سریع و بی تکلّف پیش رفت». برای همین، 6 سال اول را در دو سال و نیم خواند، ولی در هیچ یک از رشته‏های تخصصی قبول نشد و همین موجب سرخوردگی او شد.

او هنوز که هنوز است از برنامه حوزه گلایه دارد و چون توان استفاده از متون سنگین را ندارد، سیستم علمی حوزه را ناکارآمد می‏داند. یک‏بار به او گفتم، «چرا حوزه را رها نمی‏کنی؟ » گفت: «دیگر دیر شده است، مردم چه می‏گویند؟ » گفتم: «چرا به دنبال کاری که به آن علاقه و در آن استعداد داری نمی‏روی؟ تحصیل حوزه برای تو فایده‏ای ندارد! ». گفت: «در این وضعیت، اگر به کار دیگری بپردازم و از حوزه خارج شوم، یا می‏گویند بی‏سواد است یا متهم به خلع لباس و اخراج از حوزه می‏شوم». از آن زمان تا به حال، هشت سال می‏گذرد، ولی برنامه‏اش فرقی نکرده است.

قاسم و ابراهیم معتقد بودند که طلبه باید از جریانات سیاسی آگاه باشد، حجره آن‏ها، مرکز بولتن و روزنامه بود و همیشه آخرین رویدادها و اطلاعات را با چند رنگ تحلیل و تفسیر، می‏شد آن‏جا پیدا کرد. معمولاً تا چند ساعت پس از نیمه شب، به جر و بحث سیاسی می‏پرداختند و به همه چیز و همه کس کار داشتند. چند دفعه با مدیر مدرسه مجادله کردند که چرا در مورد جریانات روز بیانیه صادر نمی‏کند؟ کلاس‏های درس را به طور مرتب شرکت نمی‏کردند. به همین‏خاطر همیشه با واحد حضور و غیاب مدرسه مشکل داشتند. الآن هم که می‏بینی از فعالان سیاسی یکی از احزاب هستند و درس را کنار گذاشته‏اند.

احسان که سال‏های اول طلبگی خیلی به تحصیل علاقه‏مند بود، پس از چند سال معلّم عربی دبیرستان شد و بعد هم یک مرکز ترجمه و آموزش زبان عربی باز کرد. شبیه مجتبی که اول طلبه‏ها را به فراگیری کامپیوتر و تسلط بر ابزارهای نوین پژوهش دعوت می‏کرد، بعد هم خودش آن‏قدر در این رشته غرق شد که طلبگی را رها کرد و یک موسسه آموزش علوم کامپیوتری دایر کرد. عین همین داستان، در باره یکی دیگر از رفقا که به هنر علاقه‏مند بود، پیش آمد.

جعفر پس از دو سال که به سختی و فشار درس‏ها را تحمل کرد، احساس وظیفه کرد که در مسجد روستای زادگاهش، یک کانون فرهنگی تأسیس کند و بچه‏ها را تحت پوشش بگیرد. الآن بیش از 10 سال است که در آن‏جا مشغول فعالیت است؛ بیش‏تر روزها را به کشاورزی می‏پردازد و شب‏ها هم در مسجد برای مردم مسئله می‏گوید.

مرتضی علی‏رغم علاقة فراوان و تلاش پی‏گیری که داشت، دروس حوزه را خوب درک نمی‏کرد. وقتی مشکلات اقتصادی بر او فشار آورد، ترجیح داد درس را کنار بگذارد. الآن هم در یکی از پاساژهای قم پارچه فروشی می‏کند.

دوست دیگری هست که زندگی عجیبی دارد؛ از ابتدای طلبگی به شدت اهل کار علمی است، کمتر با کسی دوست می‏شود، بلکه کمتر با دوستی حرف می‏زند. یک حجرة کوچک یک نفره، زیر پلة مدرسه گرفته و صبح و شام سرش در کتاب است. خودش مدعی است که در 25 سالگی مجتهد شده. من هم بعید نمی‏دانم. البته از فضاهای جدید علم فقه اصلاً اطلاع ندارد، فقط به سبک قدیمی کار کرده است. آدم عجیبی است، قدرت گفت و گو با دیگران را ندارد. از حرف‏های غیرعلمی یا بهتر بگویم از حرف‏های غیرفقهی حوصله‏اش سر می‏رود. از مسایل سیاسی و اجتماعی سر در نمی‏آورد. در معامله، کلاه سرش می‏رود. خیلی زودباور و ساده است، به همین جهت از ارتباط با مردم وحشت دارد. گویا در قرن چهارم زندگی می‏کند! زبان و قلمش به سبک 200 سال پیش است، نه روزنامه می‏خواند، نه تلویزیون نگاه می‏کند و نه با کتب غیرحوزوی سر و کار دارد، حتی خیابان‏های شهر قم را بلد نیست. به احتمال قوی معنای واژه اینترنت، چت و ایمیل را نمی‏داند. در هیچ ورزشی مهارت ندارد. دوچرخه‏سواری هم یاد نگرفته است.

من هر چه فکر می‏کنم نمی‌‌فهمم این همه اطلاعات فقهی که جمع‏ کرده، به چه دردی می‏خورد و چه گرهی را باز می‏کند؟ مشکل بزرگ او این است که چون سنش بالا رفته، به‏دست آوردن این مهارت‏های اجتماعی برای او بسیار دشوار شده و خودش هم به کلی ناامید است.

به هر حال، 15 سال گذشت. امروز تو در شمال شهر، در یک مرکز معتبر صنعتی مشغول کار هستی و ماهیانه بیش از 10 برابر من درآمد داری. الحمدللّه خانه، ماشین، کامپیوتر، موبایل و امکانات هم داری. امیدوارم یک همسر خوب برایت پیدا شود و به قول خودت «حرّیت» تو را نقطه‌دار کند. من هم برایت دعا می‏کنم، به شرط این‏که از این طومار بلند که برای ویژگی‏های همسر آینده‏ات نوشته‏ای قدری کوتاه بیایی. دیروز 20 دقیقه برای مطالعة آن وقت گذاشتم. اگر موضوع آن را نمی‏دانستم، فکر می‏کردم مقاله‏ای درباره ملکة سبا نوشته‏ای!

حسین جان من و تو در یک روز و از یک مادر متولّد شده‏ایم و در یک خانواده تربیت یافته‏ایم. بیش از همة برادرها با هم صمیمی هستیم و حرف دل هم‏دیگر را خیلی خوب می‏فهمیم. در موضوعات مختلف ساعت‏ها با هم گفت و گو کرده‏ایم و شاید موضوعی نباشد که تیغ مباحثة ما آن را کالبد شکافی نکرده باشد. دربارة حوزه و روحانیت هم، سال‏هاست که گفت و گو می‏کنیم و من کتاب‏های زیادی در این موضوع به تو پیشنهاد داده‏ام. به همین دلیل، کمی از سؤال تو شگفت زده شدم. راستش انتظار نداشتم چنین قضاوتی داشته باشی. به احتمال قوی آن کتاب‏ها را به‏خوبی نخوانده‏ای. به هر حال مجبورم کردی که با این نامة مفصل، سرت را به درد بیاورم و البته مثل همیشه خوشحال و از تو ممنونم که با اخلاص و صفای قلب و با دقت نظر و تیزهوشی، نکات ارزنده‏ای را یادآوری کردی.

من در این 15 سال بیشتر به تحصیل مشغول بوده‏ام و الآن دورة عالی تحصیلات حوزوی یعنی درس خارج را می‏گذرانم. اندکی بیشتر به پایان تحصیل من نمانده است. این‏گونه نیست که من تا پایان عمر در قم بمانم. هر روز صبح به کلاس درس بروم و دائم به مباحثه و مطالعه مشغول باشم. من از نیازهای اجتماع غافل نیستم. همین الآن هم در کنار کار تحصیل، فعالیت‏های دیگری، از جمله تدریس، تحقیق، تالیف و تبلیغ دارم. در ماه مبارک رمضان، ماه محرم، ایام عزای امام حسین‏ (ع) و بعضی مناسبت‏های دیگر، از قم به مراکز دیگر می‏روم و با متن جامعه از نزدیک ارتباط دارم.

آشنایی با حاج آقا، برای من یک نعمت فوق‏العاده بود؛ گویا او از جانب خدا برای راهنمایی ما مأموریت داشت. مثل یک پدر دلسوز و به قول خودش مثل یک برادر، از احوال ما خبر می‏گرفت و تجربه‏های خود را خالصانه برای ما بیان می‏کرد. در این چند سال چه خدمات ارزنده‏ای برای ما داشت. ما را با شخصیت‏های موفق حوزه و فضلای روشن‏بین موفق آشنا کرد. هر چه می‏دانست، با حوصله به ما یاد داد و با استدلال ما را متقاعد می‏کرد، و هر جا که به بن‏بست می‏رسیدیم، به دیگران ارجاع می‏داد. تذکرهای او ما را در مقابل همه این حکایات که برای اطرافیان‌مان اتفاق افتاد بیمه کرده بود.

درباره انجام عبادات و مستحبات، مرتب سفارش می‏کرد که زیاده‏روی نکنیم. احادیث باب «الاقتصاد فی العبادة» را برای ما می‏خواند و می‏گفت: «هاضمة روحی شما، ظرفیت تحمل عبادت فراوان را ندارد، فقط وقتی که اشتهای روحی فراوان دارید، اعمال مستحبی را انجام دهید». بیشتر به واجب و حرام تأکید داشت و می‏گفت: «عمدة همّت انسان باید بر انجام واجب و ترک حرام که مهمّ‏ترین فرامین خدا هستند، متمرکز باشد».

مفاتیح الجنان را به سوپرمارکتی تشبیه می‏کرد که میوه، لبنیات، انواع غذاهای مقوی و خوراکی‏های مفید در آن یافت می‏شود، می‏گفت: «هیچ‏کس همة غذاهای سوپرمارکت را یک‏باره نمی‏خورد. هر بار به تناسب اشتها، کمی از آن‏ها را باید انتخاب کرد، البته در طی زمان تنوع غذایی را هم باید مراعات کرد. در انجام عبادات هم، روح ما به انواع عبادات، البته در فواصل زمانی مختلف، نیازمند است. تلاوت قرآن، دعا، استغفار، مناجات، توسل، زیارت و نماز، هر کدام به نوبت باید در برنامه ما باشد».

در بارة درس خواندن، مرتب سفارش می‏کرد که درس را در اولویت اول قرار دهیم و به عنوان مهمّ‏ترین واجب صنفی به آن نگاه کنیم. امّا طوری هم نباشد که در دراز مدّت نتوانیم آن را ادامه دهیم. می‏گفت: «جسم انسان مَرکب و حمّال وجود اوست که باید او را به مقصد برساند؛ اگر به او رسیدگی کافی نکنیم و کاه و جوی او را به موقع تأمین نکنیم، ما را در نیمه راه وا می‏گذارد».

تغذیة درست، پرهیز از غذاهای مصنوعی و کم‏خاصیت، خوردن میوه و لبنیات، ورزش و تحرک جسمی از توصیه‏های همیشگی او به ما بود. گاهی خودش هم با ما به کوه یا استخر می‏آمد و عملاً ما را به ورزش تشویق می‏کرد.

هر بار که به حوزه انتقاد می‏کردیم، خوب گوش می‏داد و می‏گفت: «قبول! بر فرض به همة این کاستی‏ها اعتراف کنیم و این همه نقطه ضعف را بپذیریم، چه جایی بهتر از حوزه برای آشنایی با معارف دین و مکتب اهل‏بیت‏‌ (ع) سراغ داری؟ اگر جایی سراغ داری به همان جا برو و وظیفه‏ات را در آنجا، خوب انجام بده». می‏گفت: «حوزه با همة این کاستی‏ها، بهترین مرکز آشنایی با دین خداست. اگر این نقاطِ ضعف را دارد، صدها نقطة قوت هم دارد که می‏توان از آن‏ها بهره گرفت، چرا فقط به نیمة خالی لیوان نگاه می‏کنید؟ دارایی‏ها و سرمایه‏های حوزه بسیار زیاد است. این همه موجودی ارزش‏مند را رها کرده‏اید و روی مشکلات نشسته‏اید! اگر می‏توانید به بهبود وضعیت و رفع مشکلات حوزه کمک کنید، و در حدّی که از وظایف اصلی خود باز نمانید، اقدام اصلاحی داشته باشید و الا از مزایای فراوان حوزه بهره بگیرید، و مثل مردان بزرگ، رشد کنید. »

هر بار تصمیم می‏گرفتیم که یک روش انقلابی پیش بگیریم و از برنامه‏های متعارف حوزه به گونه‏ای خارج شویم، ما را به احتیاط سفارش می‏کرد و می‏گفت: «راه‏های تجربه نشده، بر اساس حساب احتمالات مطمئن نیستند؛ به جای آن‏که از خودتان یک روش بدیع برای درس خواندن در بیاورید، به سیرة بزرگان نگاه کنید و مرتب احوال آن‏ها را بخوانید. نقاط امتیاز آن‏ها را با هم ترکیب کنید و یک الگوی مرکب که شامل امتیازات و برجستگی‏های روش همة آن‏ها باشد، برای خود در نظر بگیرید». جالب است بدانی که ارزش این سفارش حاج آقا اوایل برایم روشن نبود. وقتی به آستانة درس فقه رسیدم ذهن من انبان انتقادات ریز و درشت به کتاب درسی آن (شرح لمعه) بود. به همین جهت اصلاً انگیزة شرکت در کلاس آن را نداشتم. متن فقهی دیگری که به گمانم مفیدتر و پیراسته‏تر بود شناسایی کردم و تصمیم جدّی گرفتم که آن را در دستور کار قرار دهم.. . . چشمت روز بد نبیند! آن کتاب جدید نه استاد داشت، نه شرح داشت، نه نوار درسی داشت و نه ترجمه! نه کسی حاضر شد با من مباحثه کند و نه نظام آموزشی حوزه آن را از من پذیرفت. پایان سال هم مجبور بودم همان لمعه را امتحان دهم. ماحصل داستان این شد که زمان بیشتری صرف کردم و نتیجة کمتری گرفتم! آن وقت به یاد توصیة حاج آقا افتادم و از این که از مشاوره با او در این مورد طفره رفته بودم تأسف خوردم.

از ویژگی‏های حاج آقا این بود که به مطالعة سرگذشت مردان بزرگ اهمیت زیادی می‏داد. یک بار زندگی‏نامة علامة طباطبایی (ع) و یک بار هم زندگی‏نامة پروفسور حسابی را به من هدیه کرد.

برای برنامه‏ریزی، ما را به مطالعه، مشاوره و بررسی عقلانی دعوت می‏کرد. یک‏بار که بدون مطالعه و مشورت کافی، تنها با توسل به استخاره تصمیم به کاری گرفته بودم، به شدت از من ناراحت شد. بعدها متوجه شدم که با اصل تصمیم من موافق بوده، ولی به شیوة تصمیم‏گیری من اعتراض داشت.

می‏گفت آگاهی‏های موجود شما بسیار ارزش‏مند است، ولی شما، تنها انسان‏هایی نیستید که این آگاهی‏های ارزش‏مند را در اختیار دارید. دیگران هم شاید چندین برابر شما از این آگاهی‏ها جمع کرده‏اند و شما باید از آن‏ها بهره بگیرید. برای ازدواج 25 جلد کتاب به من معرفی کرد و بسیاری از آن‏ها را به من امانت داد که مطالعه کنم. اگر از هر عنوان آن کتاب‏ها فقط یک نکته استفاده کرده باشم، 25 نکتة کارگشا برای آغاز زندگی به‏دست آورده بودم.

قدرت اقناع فوق‏العاده‏ای داشت، معمولاً نصحیت نمی‏کرد؛ مگر آن‏که با ذکر چندین شاهد و استدلال و تمثیل ما را قانع کند. معتقد بود که اگر در بارة یک موضوع در زندگی، به‏خوبی و روش‏مند تصمیم بگیریم و مراحل انتخاب را به‏خوبی طی کنیم، قدرت برنامه‏ریزی و تصمیم‏گیری در وجود ما بالا می‏رود و استقلال شخصیت پیدا می‏کنیم؛ یعنی ماهی‏گیری را می‏آموزیم. به همین جهت، از موعظة بدون دلیل پرهیز می‏کرد. یکی از عبارت‏های عجیبش این بود: «شما به زودی از من عبور می‏کنید». می‏گفت: «اسیر من نشوید، زیرا شما، هم استعداد خوبی دارید و هم تجربة فراوانی به شما منتقل شده، پس بعید نیست که سرعت حرکت شما، بسیار بیشتر از من باشد و از من پیش بیفتید».

حاج آقا با همه رفقا همین رابطه را داشت. همة دوستانی که با او ارتباط داشتند، از رهگذر این ارتباط با زنجیره‏ای از شخصیت‏های موفق حوزه مرتبط شدند و امروز هر یک از آن‏ها از طلّاب موفق حوزه هستند و خدمات ارزنده‏ای دارند.

تقریباً همة دوستان ما با ترجمة قرآن آشنا هستند. اصول کافی و نهج‏البلاغه را کار کرده‏اند. یک دوره آثار شهید مطهری و قسمت عمده‏ای از تفسیر المیزان را خوانده‏اند. توجه به نیازهای اجتماعی را نیز، برای خود یک مسئولیت می‏شمارند.

محسن پس از 8 سال تحصیل به یکی از کشورهای آفریقایی اعزام شد و مدیریت یک حوزة علیمه را در آن‏جا بر عهده گرفت. یکی از کارهای زیبای او، تأسیس یک هیئت علمی، متشکل از تخصص‏های مختلف، برای سیاست‏گذاری و برنامه‏ریزی تحصیلی و تربیتی برای طلّاب است.

احمد هم، پس از پایة ششم، با یکی از شهرهای جنوبی ایران مرتبط شد و یک هیئت بزرگ را در آن‏جا راه‏اندازی کرد که در آن به سبک جالبی از اعضا ثبت‏نام می‏شود و اطلاعات مربوط به هر یک، کاملاً ثبت می‏گردد. او با تقسیم کار و تلاش ویژه خود، با حدود 2000 جوان ارتباط دارد و بر فعالیت‏های همة آن‏ها نظارت می‏کند. پیش از تأسیس این هیئت، فقط 6 ماه در حال تحقیق در مورد ویژگی‏های تاریخی، جغرافیایی و اجتماعی منطقه و شناسایی نیازهای آن بود. بعد هم که کار را شروع کرد، مدّت‏ها طول کشید تا اعتماد بزرگ‏ترها را جلب کرد، بودجه و نیروی لازم را فراهم آورد و سپس جوانان را جذب کرد. این هیئت، در ابتدای کار، مانند یک نهال کوچک بود که با مراقبت و تلاش مستمر او، اکنون به یک درخت تناور تبدیل شده است.

محمّدمهدی از مبلغان موفق دانشگاه است که مرتب با دانشگاه‏ها و دانشجویان ارتباط دارد. دو ویژگی علمی او، یکی احاطه بر تاریخ تمدن غرب و شاخصه‏های آن است و دیگری تسلط بر آثار شهید آوینی، که از این‏ها برای ارتباط با جوانان و انتقال پیام دین بسیار کمک می‏گیرد. در ایام تبلیغی، معمولاً در خوابگاه‏های دانشجویی می‏ماند و با همة تشکل‏ها صمیمانه مراوده دارد.

عباس منبری توانایی است که در هئیت‏ها و مجالس بزرگ، دعوت می‏شود. او از اوایل طلبگی، با جلسات سخنرانی خطبای نامور انس داشت و نوار سخنرانی آن‏ها را مکرر گوش می‏کرد. نقاط قوت و ضعف آن‏ها را در یک دفتر نوشته بود و برای هر کدام یک کارنامه و برگة ارزش‌یابی تهیه کرده بود. بعدها هم جلسات تمرین خطابه تشکیل داد و خودش در آن جلسات بهترین نقاد و ارزیاب خطابه دوستان بود. با این حال، بیش از همة ویژگی‏ها، برای قوّت محتوای سخنرانی، ارزش قائل است و سخنرانی کم‏مایه و شتابزده را خیانت به حوزه، مردم و اسلام می‏داند.

محمّدتقی یک کانون تحقیقاتی تأسیس کرده و به سؤال‏های دینی و عقیدتی جوانان پاسخ می‏گوید. او پیش از تأسیس این کانون، با همة مراکز پاسخ‏گویی به پرسش‏های دینی در قم ارتباط برقرار کرد و الآن با کمترین نیرو، بهترین کار را ارائه می‏دهد.

شهاب هم در یک مدرسة علمیه، با طلبه‏ها و در یک دانشگاه با جمعی از دانشجویان، ارتباط مستمر دارد. او معتقد است که استمرار این ارتباط، معجزه می‏آفریند و همیشه کار حاج آقا را به عنوان یک نمونة موفق تربیتی تحسین می‏کند.

محمّد قلم خوبی دارد و بسیاری از متون دوستان را ویرایش یا بازنویسی می‏کند. حتماً مقالات فراوان او را در باب مسائل بنیادین اندیشه اسلامی، در نشریات مختلف دیده‏ای. خوب به یاد دارم، اوایل، تقریباً هر شب، نیم ساعت برای نویسندگی وقت گذاشته بود و آثار ا&#