فوائد لباس روحانيت
1. اعلام آمادگى براى خدمات اجتماعى
اين لباس كه لباس عالمان دين است براى ابلاغ پيام دين، دفاع از وحى و ايفاى وظيفة سترگ تعليم و تربيت زمينة ارتباطى هموارى پديد مىآورد كه در آن انتقال پيام، به سهولت امكانپذير است. اين لباس، معرفى خاموش روحانى است كه در انجام وظايف خود بايد توان خود را عرضه و حضور خود را ابراز نمايد. پزشك، پليس و رانندة تاكسى هر كدام با استفاده از نماد ويژهاى هويت صنفى و نوع خدمات اجتماعى خود را اعلام مىكنند. روحانيت نيز با اين لباس هويّت و حضور خود را ابراز مىدارد و آمادگى خويش را براى خدمات صنفى خاصّى اعلام مىكند. پيامبران خدا نيز در آغاز رسالت خويش ناگزير از معرفى جايگاه و اعلام هويت خود بودهاند.
قل يا ايها الناس انّى رسول الله اليكم جميعاً؛[1]
ابلغكم رسالات ربّى و انالكم ناصح امين؛[2]
انى لكم رسول امين (از قول نوح و هود و صالح و لوط و شعيب(؛[3]
انّى حفيظ عليم؛[4]
امروزه اين مهم بر عهدة نمادها است.
آيا اين اعلام حضور خود نمايى و امتياز خواهى نيست؟ به خوبى روشن است كه اين اعلام هويّت، مصداق تظاهر و خودنمايى مذموم نيست. خودنمايى آن هنگام مذموم است كه موضوعيّت يافته و به هدف جلب توجه، فخرفروشى يا اثبات بزرگى خود يا تحقير ديگران صورت پذيرد اما اگر به هدف نماياندن توانايى خود و اعلام آمادگى براى انجام وظيفه باشد يك ضرورت اجتماعى به شمار مىرود. در اين صورت آنچه اصالت و اهميت دارد، انجام وظيفه است و اين نماياندن مقدمة آن است. پزشك با معالجة بيمار، آهنگر با ساختن در و پنجره و عالم دين با بيان و قلم، قابليتهاى خود را اثبات مىكنند و خود را در معرض مراجعة ديگران قرار مىدهند. به يقين اگر اين سه در باطن خويش به دنبال كسب شهرت و محبوبيت و اعتبار باشند، در فرهنگ اخلاقى اسلام محكوم و از رشد و تعالى معنوى محروم مىگردند؛ اما اگر به دنبال ايفاى نقش اجتماعى و انجام وظيفه باشند، هر سه مأجور و محترمند. نظير رانندة تاكسى كه با رنگ مشخص اتومبيل خود هيچگاه در صدد فخرفروشى و خودنمايى نيست.
اگر پيامبران به بهانة پرهيز از تظاهر پيام خدا را منتقل نمىكردند، عالمان دين نيز در گوشة انزوا خاموش مىنشستند، نه مىگفتند و نه مىنوشتند و نه در مقابل انديشههاى باطل برمىآشفتند و از نماياندن توان علمى دين و بهرة خود طفره مىرفتند، امروز چه مقدار از ارزشها و اصالتها به ما منتقل مىشد؟
پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله: اذا ظَهَرت البِدَعُ فى اُمّتى فَليُظهِر العالمُ عِلمَه فَمَن لَم يَفعَل فَعَليهِ لَعنة اللَّه؛
هنگامى كه بدعت در امت من آشكار شد عالم بايد علم خود را آشكار نمايد و هر كس چنين نكند لعنت خدا بر او باد![5]
امام صادق(ع) خطاب به شاگرد نوجوان خود هشام بن حكم كه در فن مناظره بسيار نيرومند بود، فرمودند: «داستان بحث عقيدتى خود را با آن دانشمند بزرگ مخالف در ميان جمع بيان كن و بگو چگونه او را شكست دادى.» او گفت:
يَابنَ رَسولِ اللَّه اِنّى اُجِلُّكَ وَ أَستَحييكَ وَ لا يَعملُ لِسانى بَينَ يَدَيْكَ.
جلالت شما مرا مىگيرد و خجالت مىكشم زبان من نزد شما كار نمىكند.
حضرت فرمودند: اذا أمرتكم بشىء فافعلوا.
هرگاه شما را به چيزى فرمان دهم انجام دهيد (و عذر نياوريد).
آنگاه هشام جريان مباحثه خود را مفصل بيان مىكند و توان خود را به امر امامعليه السلام مىنماياند و امام با تبسّم و تشويق او را بدرقه مىنمايند.[6]
پس عنوان «خودنمايى» هميشه مذموم نيست بلكه گاهى عبادت و گاهى هم واجب است. چنانچه كلمهى «مبارزه»از ماده «بروز» گرفته شده و به معناى ابراز وجود و نشان دادن توان خود در صحنة نبرد است. لباس روحانيت لباس مبارزه است. لباس ابراز هويّت صنفى و اعلام آمادگى براى انجام بخشى از خدمات اجتماعى است. لباس حمايت از ارزشهاى دينى، دفاع از مكتب تشيع و پاسدارى از رسالت انبيا است.
2. تداعى و تذكر ارزشها براى صاحب لباس
اين لباس به جهت پيوندى كه با دين يافته، تداعىكنندة دعوت انبيا به خدا، قيامت، وحى و آسمان است و اين تداعى براى انسان ارزش فراوان دارد. آدمى كه بايد در منزل دنيا مقدمات سعادت ابدى خود را به دست آورد به جهت دلمشغولى به شهوات و آرزوها، از وظايف الهى خود غافل مىشود. داروى اين غفلت، تذكر و توجه است و نمادهايى مانند لباس، اندكى در غفلتزدايى و ايجاد حالت «توجه» تأثير دارند. بسيارى از روحانيان به جهت ارج نهادن به حرمت و قداست اين لباس جز با طهارت كامل (وضو) و ذكر نام خدا اين لباس را به تن نمىكنند و دائماً به مسئوليت سنگينى كه اين نماد بر دوش آنها مىنهد توجه دارند و تقيدات رفتارى و توجهات معنوى ارزشمندى بر ايشان پديد مىآيد.
جلوگيرى از عادى شدن اين هشدارها و بيدار نگاه داشتن اين توجهات در طول زمان، اثر تربيتى شگرفى دارد.
3. تداعى و تذكر ارزشها براى ديگران
اين توجهات علاوه بر صاحب لباس براى ساير مردم نيز حاصل مىشود. حضور يك روحانى در ميان جمع معادل حضور كاروانى از مفاهيم دينى است كه هر يك از آنها در حيات طيبة انسانى بسى نقشآفرين و مؤثرند.
آيتالله علامه حسنزاده آملى مىفرمودند: «در ايام كشف حجاب كه پوشيدن لباس بلند - جز براى عدهاى از علماى بزرگ و مجتهدان با سابقه - ممنوع اعلام شده بود و مأموران دولت رضاخان لباس روحانيت را به زور از تن طالبان علوم دين بيرون مىكردند، يكى از علماى بزرگ خود را موظف كرده بود كه روزانه يكى دو ساعت در بازار شهر حضور يابد و قدم بزند. ايشان مىفرمودند مىخواهم با اين عمل از فراموش شدن دين و روحانيت جلوگيرى كنم.»
اين ماجرا نشان مىدهد كه عالمان دين به نقش مؤثر نشانهها در تبليغ دين به خوبى آگاه بوده و از سر آگاهى - نه بدون حساب و تصادفى - از نمادها، پاسدارى و بهرهبردارى مىكردهاند.
علاوه بر اين، اين لباس به جهت همراهى مستمر تاريخى با شخصيتهاى بزرگ جهان اسلام، بندگان شايستة خدا، دانشمندان بصير، فقيهان نامدار، عارفان متأله، عالمان روشنگر و مبارزان نستوه، تداعىكنندة ياد همة آن رادمردان است و راهى را كه آنها پيمودند و ارزشهايى را كه با جان و دل برگزيدند در دلها شعله ور مىسازد.
اين لباس پژواك حماسهها و مجاهدتهاى روحانيت شيعه در قرنهاى متوالى تاريخ است. اين لباس احياگر چهرة علم و تقوا و استقامت است در چشمها و آهنگ سخن مردان خداست در گوشها و نويد آيندة تابناك تاريخ است در دلها و تصوير همة ارزشها است در ذهنها.
4. اعلام حضور انديشة اصيل دينى
اين لباس اعلام موجوديت فرهنگ دينى در جامعه و نشانهاى از حيات و حضور انديشة اصيل حوزههاى شيعى است. هر چه تعداد روحانى در جامعهاى بيشتر باشد، هويّت روحانى در نظر آنان موجهتر و داراى رسميت بيشتر است. اگر از جوانان يك محلّه چند نفر طلبه شوند با اين انتخاب خود گزينة جديدى پيش روى ساير جوانان نيز قرار دادهاند.
در مقابل اگر در منطقهاى روحانيت به چشم نيايد يا نادر باشد، هويت صنفى روحانى در نظر مردم آن منطقه رسميت نمىيابد و هيچ كس در انتخاب مسير آيندة خود، روحانيت را تصور نمىكند يا اگر تصور كند دور از دسترس و غيرممكن تلقى مىكند. نفس حضور روحانى در يك منطقه به معنى امكان انتخاب اين راه براى ديگران است. درست نظير حضور نونهالان حافظ قرآن در جامعة ما كه برداشت نادرست غير عملى بودن حفظ قرآن را باطل كردند.
5. تصريح به آرمانها
كسى كه اين لباس را مىپوشد با قدرت و صلابت از راهى كه انتخاب كرده دفاع مىكند و به صراحت اعتقادات خود را اعلام مىكند اين صراحت و شجاعت در نهايت موجب رسميت و اعتلاى آن اعتقاد خواهد شد. زنان مسلمان در اروپا با حجاب خود كه نماد آرمان و فرهنگ و اعتقاد آنان است مبارزه مىكنند و فرهنگ و آرمانهاى مذهبى خود را به نمايش مىگذارند.
«لباس هر انسان پرچم كشور وجود اوست، پرچمى است كه او بر سر در خانة وجود خود نصب كردهاست و با آن اعلام مىكند كه از كدام فرهنگ تبعيت مىكند. همچنانكه هر ملتى با وفادارى و احترام به پرچم خود، اعتقاد خود را به هويت ملى و سياسى خود ابراز مىكند، هر انسان نيز مادام كه به يك سلسله ارزشها و بينشها معتقد و دلبسته باشد لباس متناسب با آن ارزشها و بينشها را از تن به در نخواهد كرد.«[7]
لباس انسان، انتخاب انسان است و انتخاب انسان از علاقههاى او سرچشمه مىگيرد «شايد بسيارى از خوانندگان اين مصراع شعر را شنيده باشند كه «رنگ رخساره خبر مىدهد از سرّ ضمير». مقصود شاعر اين بوده كه تغيير رنگى كه به طور طبيعى در چهرة انسان پيدا مىشود از تغيير وضع و حال درونى او خبر مىدهد. ما مىتوانيم قدرى از مقصود شاعر فراتر رويم و بگوييم نه تنها رنگ طبيعى رخساره بلكه... آرايش همة بدن و شكل و اندازة لباسى كه براى خود انتخاب مىكند از سرّ ضمير آنان خبر مىدهد و با احوال درونى و تمايلات روانى آنان ارتباط مستقيم دارد. لباس نه تنها تحت تأثير فرهنگ جامعه است كه معرف شخصيت تكتك افراد نيز هست.«[8]بنابراين انسان با لباس خود علاقهها، حسياستها، دلبستگىها و آرمانهاى خود را با صداى رسا اعلام مىكند. ما چه بخواهيم و چه نخواهيم با قيافه و رفتار و لباس خود فكرى و فرهنگى را تبليغ مىكنيم و يا لااقل سياهى لشكر آن قرار مىگيريم چرا مبلّغ فكرى باشيم كه به آن اعتقاد نداريم؟
لباس روحانيت لباس حضور اجتماعى است، لباس پيوند فكرى و عملى با يك ايده است، لباس اعلام وفادارى نسبت به يك مكتب است. اين لباس،لباس حمايت از يك آرمان بلند و ستيز با جريان باطل است و روحانى با لباس خود سرباز آمادة پا در ركاب يا دست كم سياهى لشكر آيين جعفرى و رونقى براى انديشة تشيع به شمار مىرود. داشتن اين لباس براى واجدين شرايط بدون شك موجب تقويت جبهة حق و نگرانى و عصبانيت دشمنان اسلام است و به همين جهت مانند همة اعمالى كه به غيط كفار مىانجامد عبادت به شمار مىرود.
و لا يطئون موطئاً يغيط الكفار و لا ينالون من عدوّ نيلاً الا كتب لهم به عمل صالح.[9]
پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله بر اين نكته تأكيد مىورزيدند كه دشمن در مواجهة اول با جبهة مسلمين بايد مرعوب قدرت و هيبت و كثرت آنان باشد. به همين جهت پيرمردان ريش سپيد را به رنگ زدن محاسنشان امر فرمودند تا دشمن به ضعف آنها پى نبرد و به حمله و هجوم طمع نكند.[10]آيا شايسته است ما در جايى كه اين همه نيروى آماده به خدمت در اختيار داريم نيروى دين و اقتدار خود را ننمايانيم تا در معرض تعرض دشمن قرار گيريم؟
راز مخالفت دشمنان با اين لباس و ساير نمادهاى منسوب به دين كه در قالب مقاله و توهين و تهديد و طنز و كاريكاتور و... ابراز مىشود در همين نكته نهفته است.
6. القاى ناخودآگاه حقانيّت
جمعيت فراوان طلبه در يك منطقه به خودى خود، استدلالى نامرئى براى حقانيّت اين مسير است. صورت مرئى اين استدلال كه در نهاد ناآگاه انسان حضور مىيابد چنين است: «اگر انتخاب اين راه به روشنى ناحق بود، اين همه جمعيت به آن تمايل نمىيافتند و پدران و مادران و نزديكان به آن رضايت نمىدادند.»
«حقانيت» گرچه نتيجة منطقى اين استدلال نيست اما تودة مردم تحت تأثير ضمير ناخودآگاه خود، چنين برداشتى مىكنند.[11]
مشابه اين فرايند در داستان كشف حجاب رخ داد. بانوان ايرانى كه قرنها پوشش مقدس چادر را برگزيده و به آن افتخار مىنمودند با بخشنامه و تهديد و اسلحه، دست از آن نكشيدند.
تدبيرى كه استعمار براى ترويج فرهنگ برهنگى در جوامع اسلامى به كار گرفت از توزيع ظرفها و پارچههايى آغاز مىشود كه در آن تصوير زن نيمه برهنة غربى، جذاب و رنگين به نمايش درآمده و به قيمت ارزان در اختيار مردم قرار داده مىشود. پس از آن حضور زنان مكشوفة غربى در جامعة اسلامى به بهانة خويشاوندى با سفرا و مقامات سياسى يا به بهانة جهانگردى، آن تصويرهاى ساكن را حركت بخشيد و زنده كرد. ابزار شهر فرنگ، فيلمهاى سينمايى و ارتباطات اين فرايند را تكميل كرد. واكنش اولية مردم مسلمان در مقابل آن تصويرها و اين حضور، نفى و نفرت و بدگويى بود. ولى طول زمان و كثرت موارد، آرام آرام قبح و شناعت آن را در نظر مردم كم كرد و بىحجابى - خصوصاً براى نسل جوان - به صورت پديدهاى عادى جلوه كرد.[12]
هر چه تعداد يك پديده نادرتر باشد، زمينة تحقير و طرد آن بيشتر است و هر چه فراوانتر شود، در نظر مردمان موجهتر و مقبولتر است.
7. گزارشى از باطن جامعه و اهميت دين
تعداد فراوان روحانى براساس آمار نمايانگر حساسيتها، علاقهها، آرزوها و باورهاى نوع مردم است و باطن جامعه را تا اندازهاى فاش مىكند. اهميت و عظمتى كه دين در نظر مردم داشته به صورت استقبال از «نهاد منسوب به دين» ظهور مىيابد و اين استقبال به دو صورت موجب اهميت مضاعف دين مىشود؛ يكى اينكه با تأمين نيروى انسانى بيشتر، رسالتهاى روحانيت بهتر انجام مىپذيرد؛ دوم تشويق غير مستقيم ديگران كه پيش از اين بيان شد. پس يك رابطة متقابل ميان كثرت روحانى و اهميت دين در جامعه وجود دارد.
اهميت دين - كثرت روحانى
8. تبليغ غيرمستقيم
اگر ارتباط روحانى با مردم ارتباط موفقى باشد و اندكى به جلب اعتماد آنها بينجامد علاوه بر بهرههاى تبليغى مستقيمى كه از سخن او به مردم انتقال مىيابد، اثر مهم ديگرى نيز دارد و آن جلب اعتماد مردم به «صنف روحانى» و دفع يا رفع پارهاى از مفروضات نادرست و شايعات بىاساس است.
اين بهرة غيرمستقيم از انبوه مطالبى كه مبلّغ تلاش مىكند به ذهن مخاطب خود سرازير كند به مراتب ارزشمندتر است.
همة آنها كه تجربة تبليغ دارند - هر چند پرتلاش و توانا - به خوبى دريافتهاند كه توان تبليغى مستقيم ما نسبت به «نياز جامعه» بسيار ناچيز است. وظايفى كه روحانى بر عهده دارد - هر چند مخاطبان او در يك روستاى دورافتاده يا مسجد كوچك متمركز باشند - بسيار فراوانتر از آن است كه با ارتباط مستقيم و تلاش فردى پايان پذيرد. ارتباط مستقيم شرط لازم ايفاى آن وظايف هست ولى هرگز كافى نيست و نيروى اندك يك روحانى مبلّغ، پاسخگوى آن نخواهد بود. از اين جهت بهترين تدبير، استفاده از توان تاريخى حوزههاى علميه است؛ با استفاده از توان عالمان و انديشمندان گذشته كه همين لباس را به تن داشتهاند.
روحانى اگر بتواند مخاطب خود را به آثار بزرگانى همچون علامه طباطبايى، امام و شهيد مطهرى پيوند دهد و آنها را به صنف روحانى خوشبين و وابسته سازد، بُرد نهايى كار او بسيار بيشتر خواهد شد.
امروزه عدهاى از مبلغان خوش سليقه با معرفى مقام اوليا و عارفانى مانند آيتالله بهجت و ارائة آثار آن بزرگان، روح معنويت و تقوا را در جامعه گسترش دادهاند.
9. بهرههاى معنوى و عنايتهاى ويژه
حجتالاسلام موسوى همدانى مترجم تفسير الميزان از قول مرحوم علامه طباطبايى چنين نقل مىكنند:
زمانى كه من در نجف بودم مبلغى به صورت ماهيانه از تبريز ارسال مىشد و چون با مراجع نجف ارتباطى نداشتم، درآمدى غير از همين مبلغ كه از تبريز مىآمد، نداشتم. يكى، دو ماه اين مبلغ از تبريز نرسيد و من هر چه پول داشتم، مصرف كردم و روزى در منزل كه پشت ميز كوچكم به مطالعه نشسته بودم و مطلبى بسيار دقيق و حساس را بررسى مىكردم، به ناگاه فكر بىپولى حواسم را پرت كرد و رشتة افكارم گسسته شد، هنوز لحظاتى بيش نگذشته بود كه صداى در را شنيدم، برخاستم و درب منزل را باز كردم. شخص بلند قدى با محاسن حنايى و لباس بلند و عمامه در مقابل در ايستاده بود و به محض باز كردن در سلام كرد. گفتم عليكمالسلام. گفت: «من شاه حسين ولى هستم، خداوند عزّ و جل مرا فرستاده تا به تو بگويم كه اين هيجده سال كى تو را گرسنه گذاشتم كه حالا به فكر بىپولى و گرسنگى افتادهاى؟ مطالعهات را رها كرده و به فكر فرورفتهاى؟» اين گفت و خداحافظى كرد و رفت. در را بستم و به پشت ميز بازگشتم. در همين لحظه بود كه سرم را از روى دستم برداشتم و نفهميدم كه چگونه در حالى كه من نشسته بودم و سرم روى دستم بود به حياط رفتم و در را باز كردم و با او صحبت كردم. فهميدم اين صحنه را پشت همين ميز به من نشان دادند.
چند سئوال برايم مطرح شد. اول اينكه من خواب رفتم يا بيدارم. دوم اينكه خداوند فرمودهاست در اين هيجده سال، منظور از هيجده سال چيست؟ آيا مدت اقامت در نجف است كه اين زمان بيش از ده سال نيست، آيا مدت زمان تحصيل من است؟ كه بيش از سىوپنج سال است كه من تحصيل مىكنم. پس قضيه چيست؟ پس از اندكى تأمل متوجه شدم كه هيجده سال قبل ملبس به لباس روحانيت شدم. سئوال سوم كه اين شخص خود را معرفى كرد ولى من فردى با اين نام را نمىشناختم. لذا اين سئوال بىجواب ماند و آن را فراموش كرده بودم تا آنكه به حسب عادتم در نجف كه به قبرستان وادىالسلام مىرفتم، در تبريز نيز به قبرستان رفته و قرآن مىخواندم. يك روز به قبرى برخورد كردم كه با قبرهاى ديگر تفاوت داشت و نشان مىداد كه قبر شخصيت بزرگى است و وقتى كه نوشتههاى سنگ قبر را خواندم نام شاه حسين ولى را مشاهده كردم و نام آن شخص را به ياد آوردم. تاريخ وفاتش سيصد سال قبل از تاريخى بود كه در نجف به منزل ما آمده بود.[13]
در سال 1376 جناب مشهدى اكبر محمدى قنّاقستانى از اهالى روستاى قناقستان - بخش ماهان كرمان - نقل مىكرد كه در روستاى قناقستان يك بقچه پولى پيدا مىكند. آن را برداشته و خدمت حاج آقاى حسنى كه بعدها در دوران انقلاب امام جمعة موقت كرمان شدند، مىرسد كه اين پولها را چه كند. ايشان مىگويد چون برداشتى، بايد حفظ كنى و طبق احكام شرعى عمل نمايى. روزى ايشان در كرمان كارى داشته و اين پولها را همراه مىبرد تا مبادا كسى به آن دست بزند... مىگويد: وقت نماز ظهر فرا رسيد به مسجد جامع كرمان آمدم و نماز جماعت را به جاى آوردم. بعد از نماز ظهر و عصر هنگامى كه بيرون مىآمدم، ديدم از طرف صحن، آقاى سيدى به طرف شبستان مىآيد. آن بزرگوار سيدى با لباس روحانى بود كه عمامهاى همچون فيروزه، سبز و درخشان به سر داشتند. من كه به روحانىها و سادات علاقهمند بودم شيفته ايشان شدم. همين كه نزديك شدم با خوشحالى سلام كردم و ايشان پاسخ فرمودند. سپس گفتند: چه طورى مشهدى اكبر؟ - بد نيستم... - مشهدى اكبر، آن بقچه پول متعلق به يكى از دوستان ماست. - آقا، نشانى بدهيد تا بهتان بدهم. آن سيد بزرگوار، به طور دقيق نشانى مىدهند حتى اينكه چند اسكناس 10 تومانى چند 20تومانى و چند 5 تومانى داشتهاست كه نشانىها كاملاً درست بود. و من هم پولها را كامل تحويل دادم... بعد ايشان فرمودند مشهدى اكبر به قناقستان كه رفتى سلام و پيغام ما را به آقاى حسنى برسان و به ايشان بگو كه قم نرو و در روستا بمان و دعاى صبح جمعهات را ادامه بده و راديو كنار عمامة ما نگذار... بعد هم آقا بشارت نابودى رژيم شاه و پيروزى انقلاب را دادند و از به آتش كشيده شدن آن مسجد (مسجد جامع كرمان) هم خبر دادند كه به فاصلة كمى همه آنها به وقوع پيوست و عنايتى هم به من كردند كه سرفههاى سخت من كه موجب خون آمدن از سينهام مىشد شفا يافت بعد من خدمت آقاى حسنى رفتم و پيام آقا را براى ايشان بردم. دست روى دست زد و گفت اى واى، من يك راديو جيبى داشتم كه براى گوش كردن خبر از آن استفاده مىكردم مكرر اتفاق افتاد شبهايى كه از شدت خستگى به خواب مىرفتم و هنگامى كه پس از ساعاتى بيدار مىشدم صداى ساز و آواز و آهنگ راديو در فضا پيچيده بود.«[14]پيغام حضرت از اين جهت است كه قداست عمامه و لباس پيامبر با راديوى پيش از انقلاب و صداى ساز و آواز سازگار نيست.
نكتة قابل توجه در اين حكايت اين است كه حضرت امام زمان (عج) از عمامه، به «عمامة ما» تعبير كردهاند و آنرا لباس خودشان دانستهاند با اينكه آقاى حسنى سيد نيست و عمامة سفيد بر سر دارد.
«جناب آقاى حاج آقا معين شيرازى ساكن تهران نقل فرمودند كه روزى به اتفاق يكى از بنىاعمام در خيابان تهران ايستاده منتظر تاكسى بوديم تا سوار شويم و به محل موعود برويم. قريب نيم ساعت ايستاديم هر چه تاكسى مىآمد يا پر از مسافر بود و يا نگه نمىداشت و خسته شديم ناگاه يك تاكسى آمد و خودش توقف كرد و به ما گفت آقايان بفرماييد سوار شويد و هر جا مىخواهيد بفرماييد تا شما را برسانم. ما سوار شديم و مقصدمان را گفتيم. در اثناء راه من به ابن عمم گفتم شكر خداى را كه در تهران يك رانندة مسلمانى پيدا شد كه به حال ما رقت كرد و ما را سوار نمود. راننده شنيد و گفت: آقايان تصادفاً من مسلمان نيستم و ارمنى هستم. گفتيم پس چطور ملاحظة ما را نمودى؟ گفت: اگرچه مسلمان نيستم اما به كسانى كه عالم مسلمانها هستند و لباس اهل علم در بر دارند عقيدهمندم و احترامشان را لازم مىدانم، به واسطة امرى كه ديدم.
پرسيدم چه ديدى؟ گفت: سالى كه مرحوم آقاى حاج ميرزا صادق مجتهد تبريزى را به عنوان تبعيد از تبريز به تهران حركت دادند من رانندة اتومبيل ايشان بودم. در اثناء راه نزديك به درخت و چشمة آبى شديم. آقاى مجتهد تبريزى فرمودند اينجا نگاه دار تا نماز ظهر و عصر را بخوانم. سرهنگى كه مأمور ايشان بود به من گفت اعتنا نكن و برو. من هم اعتنايى نكرده رفتم تا محاذى آب رسيدم ناگهان ماشين خاموش شد هر چه كردم روشن نگرديد. پياده شدم تا سبب خرابى آن را بدانم هيچ نفهميدم و مرحوم آقا فرمود حالا كه ماشين متوقف است بگذاريد نماز بخوانم. سرهنگ ساكت شد آقا مشغول نماز گرديد من هم سرگرم باز كردن آلات ماشين شدم. بالاخره هنگامى كه آقا از نماز فارغ شد و حركت كرد فوراً ماشين روشن گرديد.
از آن روز من دانستم كه اهل اين لباس نزد خداى عالم محترم و آبرومندند.[15]
واعظ شهير آقاى سيد حسين حائرى نيز مىفرمودند: «من بارها تجربه كردهام هرگاه عمامه بر سر دارم مشمول عنايات ويژة امام عصر هستم و در پاسخگويى به سئوالات، آمادگى بيشتر دارم لذا اگر در منزل باشم و كسى از نزديكان سئوالى بپرسد يا تلفنى، از من درخواست مشاوره شود اول عمامه بر سر مىگذارم سپس پاسخ نهايى را مىدهم.»
بسيارى از روحانيان خصوصاً در سالهاى نخست معمم شدن تجربههايى از اين قبيل را به ياد مىآورند.
اين جملة زيباى شهيد مطهرى هم بسيار جالب توجه است: «من در تمام عمرم يك افتخار بيشتر ندارم، آن هم همين عمامه و عباست.«[16]
10. قداست ذاتى لباس
از مجموع شواهد روايى مىتوان استفاده كرد كه اين لباس علاوه بر بهرههاى اجتماعى از ارزش و قداست ذاتى نيز برخوردار است. كسانى كه در خواب يا بيدارى به محضر امام عصر(عج) و ديگر ائمه (عليهمالسلام) مشرف شدهاند آن بزرگان را با عمامه و در كسوت روحانى ديدهاند. از پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله نيز در توصيف عمامه احاديثى نقل شده كه بيانگر اهميت آن است:
الَعمائمُ وَقارُ المُؤمنِ وَ عِزٌّ لِلعَرَبِ فاذا وَضَعَتِ العربُ عَمائِمَها وَضَعَت عزّها[17]
عمامه ماية وقار مؤمن و عزّت عرب است پس هرگاه عرب عمامهها را به كنارى نهاد عزتش را از دست دادهاست.
لا تزال امتى على الفطرة ما لبسوا العمائم على القلانس[18]
امت من تا آنگاه كه عمامه بر روى عرقچين مىپوشد، بر فطرت [و اصالت دينىاش ]باقى است.
ركعتان مع العمامه خير من اربع ركعات بغير عمامه[19]
دو ركعت نماز با عمامه از چهار ركعت بدون عمامه بهتر است.
اما العمامة فسلطان الله[20]
عمامه نشان سلطنت خداوند است [بر ذهن و جان انسان]
ان العمائم سيماء الاسلام و هى حاجز بين المسلمين و المشركين[21]
عمامه نشان اسلام و فاصلة ميان مسلم و مشرك است.
فرشتگان مأمور يارى مسلمين نيز با عمامه توصيف شدهاند:
ان الله ايدنى يوم بدر و حنين بملائكة معممين[22]
خداوند مرا روز جنگ بدر و حنين به فرشتگانى داراى عمامه تأييد نمود.
كانت على الملائكة العمائم البيض المرسله يوم بدر[23]
در روايت ديگر با عنوان «تاج فرشتگان» به عمامه اشاره شدهاست[24]و نيز آمدهاست:
تعمموا تزدادوا حلماً[25]
عمامه به سر كنيد تا بردبارى شما زياد شود.
العمامة من المروه[26]
عمامه از جوانمردى است.
به طور كلى هيأت عمومى اين لباس در همان نگاه اول زيبايى همراه با سنگينى، عظمت و قداست را مىنماياند و نوعى دلالت نمادين بر مقام بندگى دارد يكى از انديشمندان در اين باره مىنويسد:
«مسئله لباس ابداً يك امر سطحى و بىاهميت نيست. مسلمين با توجه و تكيهاى كه در طول قرنها بر تعاليم شريعت در باب متانت و سادگى داشتهاند، و نيز با عنايت به سرمشقهاى مستقيم پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله و اهلبيت ايشان، و بالاخره نيازها و ضرورتهاى اقليمى و مشربها و ذوقهاى قومى، انواع گوناگونى از لباسهاى زيباى مردانه و زنانه ابداع كردهاند. لباسهاى مردان همواره مردانه و مردسالارانه بودهاند و لباسهاى زنان همواره زنانه و نجيب.
علاوه بر اين، لباسهاى مردانه و زنانه همواره به نحوى طراحى و دوخته مىشده كه شأن و شرافت ظاهر اندام و حركات بدن بشر به عنوان مخلوق خدا و به عنوان خليفه خدا در روى زمين كاملاً ملحوظ و محفوظ باشد و ضمناً ماية زيبايى حركات در طى نمازها و نيايشها بشود، كه عملاً با غايب شدن اين لباسهاى سنتى ديگر چنين زيبايىهايى در اين اعمال مشهود نيست. مشخصة لباسهاى اسلامى مردانه عمامه است كه حديثى در باب آن مىفرمايد: جامعة اسلامى مادام كه مردان آن عمامه بر سر داشته باشد، گمراه نخواهد شد. اين حديث در حالى كه نمادين يا سمبوليك است، به خوبى اهميت عمامه را كه يكى از زيباترين پوشاكهاى سر در جهان است، نشان مىدهد. بر سر گذاشتن عمامه به يك معنا كنايه از اين است كه بايد گردن فراز داشت و از وظيفهاى كه به عنوان خليفة خداوند بر دوش انسان است غافل نبود.
مشكل مىتوان با در تن داشتن لباسهاى سنتى اسلامى، اعم از اين كه «عبا» يا «عبايه» بوده باشد يا «جلابه» يا «شلوار» و يا اشكال و اجزاء ديگر نظاير آن، لاادرى يا مُلحد بود زيرا اين لباسها در واقع به معناى ظهور يا اظهار اين وظيفة روحانى است كه انسان نمايندة خداوند بر روى زمين است. كنار گذاشته شدن لباسهاى سنتى اسلامى، همچون از دست رفتن معمارى و بافت شهرى سنتى اسلامى، به معناى ضايعه و خسرانى بزرگ براى تماميت و جامعيت تمدن اسلامى است كه مسلمين از ابتداى تاريخ اسلامى در بطن و آغوش آن زيسته و تنفس كردهاند.«[27]
[1]اعراف 158 :7.
[2]اعراف 68 :7.
[3]شعراء 178 162 143 125 107 :26.
[4]يوسف 55 :12.
[5]كافى 2/541.
[6]كافى 3/169/1.
[7]فرهنگ برهنگى و برهنگى فرهنگى، ص 40.
[8]همان، ص 43.
[9]توبه، 120/9.
[10]اسلام و مقتضيات زمان، مجموعه آثار شهيد مطهرى، ج 21، ص 162.
[11]رك: الميزان، ج 6، بحث اخلاقى ادب.
[12]رك: تغيير لباس و كشف حجاب به روايت اسناد.
[13]ترجمه و شرح نهايه الحكمه، ص 7 به نقل از آينه عرفان، ص 9.
[14]از خاطرات حجةالاسلام على ابوترابى كه مستقيماً با مشهدى اكبر قناقستانى مصاحبه كردهاند. اين داستان را حضرت آية الله مصباح يزدى مكرّر در سخنرانىهاى خود نقل كردهاند.
[15]داستانهاى شگفت، ص 40، داستان 18.
[16]حماسه حسينى، ج 2، ص 289.
[17]كنز العمال، ح 41147؛ وسايل الشيعه 5/57؛ مكارم الاخلاق 119.
[18]كنز العمال، ح 41148 و 41142.
[19]وسايل الشيعه، 64/4.
[20]بحارالانوار، 1/13/48و 17/26/50.
[21]مناقب اميرالمؤمنين 389/2.
[22]بحارالانوار 199/80.
[23]بحارالانوار 297 / 19.
[24]فروع كافى 461/6.
[25]عوالى اللئالى 296 / 1.
[26]عوالى اللئالى 296 / 1.
[27]جوان مسلمان و دنياى متجدد، ص 162.