آنگونه که از تعالیم دینی بر میآید، نسبت ابعاد «عالم ماده» به «حقایقپنهانِ» جهان، نسبت حلقه به فلات است. تو گویی عالم ماده با همه عظمتی که برای ما دارد به منزله حلقه کوچکی است که در بیابان پهناوری افکنده شده باشد. آنچه با حواس انسان قابل درک است، ظاهر این عالم است و در مقایسه با آن سوی هستی، به منزله محیط زندگی جنین (رحم مادر) تنگ و تاریک و محدود؛
قالَ الصّادِقُعلیه السلام: مَا السَّماءُ الدُّنیا فی السَّماءِ الثّانِیةِ إِلاّ کحَلقَةِ دِرعٍ مُلقاةٍ فی أَرضٍ فَلاةٍ وَ کذلِک کلُّ سَماءٍعِندَ سَماءٍ اُخری؛ [1]
آسمان دنیا نسبت به آسمان دوّم چون حلقهای از زره است که در بیابانی افکنده شده باشد؛ همچنین هر آسمان نسبت به آسمان فوق خود اینگونه است.
ما السَّماواتُ وَ الأَرضُ عِندَ الکرسِی إِلاّ کحَلقَةِ خاتَمٍ فی فَلاةٍ وَ ما الکرسِی عِندَ العَرشِ إِلاّ کحَلقَةٍ فیالفَلاةِ؛ [2]
آسمان و زمین در مقابل کرسی مانند حلقه انگشتری در بیابانی پهناور است و کرسی در مقابل عرش نیز چنین است.
شناخت متوازن عالم
انسان در این جهان، چون پژوهشگری است که به هدف شناسایی یک شهر و تهیه نقشه آن، به آنجا سفرکرده است و در مسافرخانهای سکونت دارد؛ اگر این پژوهشگر بخواهد در فرصتی محدود، وظیفه خود را بهخوبی به انجام برساند، برای جمعآوری اطلاعات نباید به امور جزئی و دست پایین بپردازد؛ وی موظّف است مهمّترین عناصر و اجزای این شهر را شناسایی کند و نسبتها و روابط میان آنها را کشف نماید؛ آنگاه اگر فرصتی باقی ماند، جزئیات نقشه تنظیمی خود را تکمیل کند.
اگر فرض کنیم که این پژوهشگر، شناسایی شهر را از مسافرخانه آغاز کند و تمام زمان در اختیار خود را به شمارش آجرها یا متر کردن دقیق ابعاد آن مسافرخانه بپردازد و با کاوش فراوان، آمار مفصّلی از اجزای این منزل و طرح کاملی از نقشه آن فراهم آورد و حتی بهترین برنامه برای زندگی در آن را در گزارش پایانی خود بیاورد، آیا مسئولیت خود را به خوبی ایفا کرده است؟
پژوهشگری که برای شناسایی شهری اعزام شده، باید از شناسایی محل سکونت خود -جز به اندازه لازم برای سکونت موقت- صرف نظر کند و زمان محدود خود را به وظیفه اصلی اختصاص دهد.
خلقت انسان هم حکایتی این چنین دارد. اعزام انسان به این دنیا در مسافرخانهای به نام «عالم طبیعت»، به هدف شناسایی جهان است. بنابراین شناسایی عالم طبیعت به عنوان جزء کوچکی از مجموعه هستی، تنها به اندازهای مقبول و ارزشمند است که حیات موقت انسان در این مسافرخانه بدان نیاز دارد. امّا اگر همه نگاه انسان به این حلقه کوچک دوخته شود و از فلاتِ محیط بر آن غفلت کند، هر چه اطلاعات و آمار و آگاهی خود را بالاتر ببرد، به جهل خود افزوده است! اگر نسبت میان ماده و معنی نسبت حلقه و فلات باشد، مهمّترین معرفت انسان، شناسایی اجزای عالم معنی و کشف روابط پنهان میان آنها و نیز مناسبات میان عالم غیب با پهنه طبیعت است.
فیزیک، شیمی، طب، و هندسه، علم به روابط میان پدیدههای طبیعی است و جهان هستی، گسترهای بسیار بزرگتر از عالم طبیعت دارد. زمانی آگاهی ما از عالم ماده آگاهی کامل و مفیدی است که نسبت میان ظاهر هستی و باطن آن کشف شده، تأثیر و تأثّر متقابل میان ماده و معنی بهدست آمده باشد. پس علم حقیقی علمی است که این فایده را داشته باشد. علم رسمی سر به سر قیل است و قال
نی از او کیفیتی حاصل نه حال
علم نبود غیر علم عاشقی
مابقی تلبیس ابلیس شقی
زان نگردد بر تو هرگز کشف راز
گر بود شاگرد تو صد فخر راز
کل من لم یعشق الوجه الحسن
قرّب الرحل الیه و الرّسن
یعنی آن کس را نباشد مهر یار
بهر او پالان و افساری بیار
هر که نبود مبتلایی ماه رو
اسم او از لوح انسانی بشو
سینه خالی ز مهر گلرخان
کهنه انبانی بود پر استخوان
چند و چند از حکمت یونانیان؟
حکمت ایمانیان را هم بدان
صرف شد عمرت بهبحث نحو وصرف
از اصول عشق هم خوان یک دو حرف
× × ×
با دف و نی، دوش آن مرد عرب
وه چه خوش میگفت از روی طرب
ایها القوم الذی فی المدرسه
کلّ ما حصلتموها وسوسه
فکرکم ان کان فی غیر الحبیب
مالکم فی النشاة الاخری نصیب
فاغسلوا یا قوم عن لوح الفؤاد
کل علم لیس ینجی فی المعاد
ساقیا یک جرعه از روی کرم
بر بهایی ریز از جام قدم
تا کند شق پرده پندار را
هم بچشم یار بیند یار را[3]
× × ×
خرده کاریهای علم هندسه
یا نجوم و علم طب و فلسفه
که تعلق با همین دنییستش
ره به هفتم آسمان برنیستش
این همه علم بنای آخور است
که عماد بود گاو و اشتر است
بهر استبقای حیوان چند روز
نام آن کردند آن گیجان رموز
علم راه حق و علم مُنزلش
صاحب دل داند آن را یادلش[4]
اگر آدمی در این جهان سیم، زر، نعمت و شهوت پیرامون خود را ببیند، ولی دست قدرتی که این همه را با اشاره «کنْ» برای او فراهم آورده است نبیند، همچون همان مورچه که پیش از این گفته شد کور و بیشعور و کوچک است.
[1]بحارالانوار 385 :25 و كافى 153 :8.
[2]بحارالانوار 2 :55.
[3]ديوان شيخ بهايى.
[4]مثنوى مولوى.